مرگ گاهی ریحان می چیند!!!
چه حوصله ای دارد این روزها مرگ!آفتی که به جان دشت مرده گان افتاده است.و مرگ چه می داند چیست فرق میان ریحان و علف و او چیننده است و می درود و می رود خواه ریحان باشد خواه علف.دلم برای مرگ می سوزد گاه كه به کویر بی آب و علف می زند که نه ریاحینش جان و بود دارد و نه هرز علفانش.چه تلخ جفا بر مرگ روا میداریم هر آنکه وفق مراد ما بود ریحان و هر آن كه غیر! هرز علفی و انگش را و رنگش بر مرگ می بندیم.اصلا چه تفاوت دارد در سرزمین مرده پرستان ریحان باشی یا علف !هر که باشی تمجیدت می کنند و چه اندازه مرده گان را دوست می دارند.زنده گان به ثمن بخسی معامله می شوند ورنه جانت سوخته و لبت دوخته .زنده گان را چه سود آندم که خورو خواب زور مندان و سرمستان قدرت را می ربایند.تو مرده باش تقدیرت زما که قدر و قیمت تو به نعش توست و لشت.
مرگ گاهی ریحان می چیند تا سور وسات موران خاک به بزم کباب سرد به سفره بیاراید.کنون می دانم امروز زیباترین مرثیه ها را برایت می خوانند و گلچین تر ین اشعار را بر سنگ گورت نقش می زنندو غم انگیزترین نوشته را در رثایت خواهند خواند تا سنگ ز دلتنگی فراغت آب شودو هر که تواند ارادت بیشتر تورا کند تا مرده گان متحرک این دشت خموش بدانند او در مرده پرستی به تو نزدیکترین بود!!!
......................................
ديروز روز تولد من بود اين را شناسنامه ي من مي گويد نمي دانم چند سال پيش ميان درد و كثافت و خون زاده شدم و هنوز از تولدم لحظه اي نمي گذشت كه به ضربه اي از ماما ناليدن و درد كشيدن را آموختم و به تيغي شاخه اي كه مرا به حيات متصل مي كرد بريدند تا بياموزم براي بودن بايد هوايي ديگر استنشاق كنم! و بدانم اگر در آن دنياي تنگ و تاريك همه ي حوائج من تنها از مخرجي بود! كنون مخارجي ديگر هستند كه نياز بودن من را بر طرف كنند. روز تولد من پدرم، مادرم را به آغوش كشيد و خنديد شايد نتيجه ي جمع شدن موفق يك همخوابي را بهم تبريك مي گفتند و گرنه تولد من تبريكي نداشت من كه بازيچه ي خداوند بودم و روزي ديگر بازيچه ديگر بندگانش!!!هر ساله تولد مرا جشن مي گيرند آنانكه كه خود روزي به اجبار كانون شهوتي از هوس ميان دو آدمي زاده شدند . نمي دانم چرا كسي تولد بچه ي گرسنه ي همسايه مان را جشن نمي گيرد. مكيدن از شيره جان آدميان را پدرو ماردم آندم که تارو پود نطفه ام را بهم می بافتند به من آموختند يا نه به توسط يك غريزه ي سيري ناپذير. من نمي دانم چرا هر ساله تولد مرا جشن مي گيرند و چرا هيچكس مرگ كسي را جشن نمي گيرد؟راستي روز تولد من در پس كدامين روز هوس مرده است؟من ميراث كدامين كركساني ام كه بالاي اين نعش به عطش نشسته اند تا من آخرين نفس را ساز كنم؟
..............................................
صداي زوزه شغالان آمده است به ناي
ماه يواشكي به زير ابر مي خزد
لش سنگين سرماروي تن آبادي
در لانه كركسها باز ميهماني است
تابوتي بر سر دست
شبانه مرده مي برند
صداي خشك باد از قبرستان مي آید
گورها همه خوابيده اند
و تا انتها خاموشي است
خاك قبرستان با باد به چشمها مي رود
آن طرف زني مي گريد
بر جنازه اي كه رتيلان بوسه خواهند زد
مرد قبر مي شكافد
..............
امشب خاك چه سرد است از هميشه
در خانه درنده گان هم ميهماني است
باز هم يك نفر آشنا مرد!
كنده مي شود از تن هر چه گوشت
سفره به استخوان رسيده
نوبت سورچراني خاك است
يكي قرآن مي خواند
كل نفس ذائقه الموت

