قرار ساعت شش صبح بود پارک جمشیدیه می دونستم 5 دقيقه دیر برسم عزیزالهی رفته رحم نداره بی انصاف انگار نه انگار من فرشيدم و گل سر سبد و طناز کوهنویسان اين مرز و بوم!!! این بود که از ترسم 5.30 اونجا بودم یک ربع بعدش خودش رسیدتا همو ديديم بصورت اسلو موشن بطرف هم دويديم پريديم تو بغل هم و بعد از کلی ماچ و بوسه و خلق صحنه های رمانتیک و عاشقانه و دراماتیک که تمام حاضرين در صحنه كه جز خودم و خودش كسي ديگه اي نبود رو تحت تاثير قرار داد و من در اين حين گفتم دستشويي كجاست؟
بهم گفت مي دوني فرشيد !آنا هم مياد گفتم چی؟(نالوطی بهم نگفته بود)شما که می دونید ما آبمون تو یه جوب نمی ره ممکنه دعوامون شه که گفت فرشيييييد!!! تو هیچی بهش نمی گی گفتم چشم استاد.ساعت شش همشون اومدن بعد حال و احوال خواستم چیزی بگم عزیزالهی گفت فرشيييييد دعوا بی دعوا
راه افتایم سر قدم و ته قدم میون قدم و وسط قدم خلاصه مخلوط بود میون راه موبایل آنا رو کش رفتم که توش فضولی کنم همینجور که داشتم تو موبایلش كليپها رو مي ديدم یهو برگشت دید جیغ زد موبایلم زودی قایم کردم گفت آقای عزیزالهی فرشيد موبایل منو کش رفته که باز عزيزالهي ا زاون بالا داد زد فرشيييييد گفتم بله استاد گفت موبایلشو پس بده گفتم آها اینجا افتاده بود داشتم میدادم بهش
پناهگاه کولکچال 9 صبح : یهو آنا گفت اوا آقای اعتماد فر بعد از عزیزالهی خواهش کرد با هم برن پيشش. ندید بدید ها اگر مثل من تو کار چهارده هزار متریها بود چیکار می کردند تا اینا رفتند منو حمید و مهندس محمود خوراكيها رو تا تونستم دو در کردیم این مهندس که ماخوذ به حیا بود اما این حمید بخور بودها اينم يه نوع نامرديه!
ميونه راه گمونم دشت آب هويج بود !!! به آنا گفتم میشه یه کم در مورد شهره توضيح بدی؟ گفت راستی اون مزخرفات چی بود در مود ليلا نوشتی گفتم خیلی با حال بود نه؟ گفت من تورو می کشم و سنگ از زمین برداشت و من د فرار که باز عزيزالهی گفت فرشيييد...... همش طرفدار اون بود.
یه جا سر عبور از یه تخته سنگ ناگهان صداي خرچي اومد برا لحظه اي سكوت برقرار شد به آرومي دستم رو به شلوارم بردم و یهو بنفش شدم يه دفعه بچه ها زدند زير خنده و مسخره كردن. بي زبون گير آورده بودند نامردا ديگه و همونجا بود كه خدارو شكر كردم که شلوار پام بود وگرنه ناکجا آبادم جر می خود مجبور بودم وقت نشستن چفیه رو روي پام بندازم و حجاب اسلامی رو رعایت کنیم این بی انصافها هم که گاهی می خندیدند عزیزالهی می گفت فرشيد بخواب پاهاتو بده بالا من در جا برات بدوزیم گفتم لامصب رحم کن مگه بالانس در جائه؟لابد بعدش می خوای میزون فرمون هم کنی!!!
ظهر سر قله افتادیم به خوردن این حمید خیلی با کلاس! همه ی گوجه هارو روی سنگها ریز کرد و خاکی وار خوردیم واسه تهذیب نفس خوب بود!
كنسرت!!! بزرگ آنا شروع شد با اين آهنك
از ناوك مژگان چو دو صد تير پراني
بر دل بنشاني
چون پرتوي خورشيد اگر رو بكشاني
واي از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم!!!
http://www.iranclip.com/player/1270
بعد از اين آهنگ آنا گفت خب حالا چه آهنگي بذارم من كلي موسيقي رو موبايلم دارم منم گفتم يه آهنگ بزار من صدا تورو نشنوم!!!
آنا گفت آهنگ مورد علاقه ي فرشيد رو مي گذارم
گفتم چي؟خداوكيلي اگه تو بدوني آهنگ مورد علاقه ي من چيه من اين موها رو مي زنم ماست مي مالم جاش
آنا گفت قبوله ولي زيرش نزني بگي نه اين نيست ها
گفتم مردو مردونه و آهنگ رو انتخاب كرد
الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرش
بياي ببيني كه همه حلقه زدن دورو برش
الهي روز وصال
توفان شه از سمت شمال....
قسم مي خوردي با مني قسم مي خوردي بخدا
خدا الهي بزنه تو كمرت تو كمرش
http://www.iranclip.com/player/831
هاج و واج نگاه كردم اين از كجا مي دونست چه اندازه زيركه!!! بچه ها گفتند شرط رو باختي گفتم آره اما خوشبختانه نه قيچي بود اونجا نه ماست اينه كه منتفي شد شرط.اصلا شرط شرعا حرامه اينو شيخ فرشيد گفته ما هم كه مقلد اون.
عزیزالهی واسه تهیه چند عکس رفت و منم سریع آناناس رو کف رفتم به حمید گفتم پایه ای گفت معلومه فرشيد خان. آنا آناناس روبرداشت گفت من نمی ذارم این نامردیه ما با حمید خندیدم گفتیم بابا اخلاق!!! باشه رای می گیریم منو حمید موافق تو مخالف مهندس تو چی می گی؟گفت والله!!! گفتم مبارکه مهندسم هم موافقه آنا گفت هنوز چیزي نگفته که گفتم سكوت علامت رضاست! رضا هم كه پسر همسايه ماست اينه كه تقبل الله و آناناس رو باز کردم گفتم بچه ها عزیزالهی اومد می اندازیم گردن آنا!!! طفلی گفت چرا من؟ گفتیم ما از نامردی تعریفی نو ارائه دادیم عزیزالهی بر گشت گفیتم آقای عزيزالهی شرمنده آنا آنا ناس رو باز کرد هر کاریش کردیم گوش نکرد حمید هم مدام تایید می کرد مهندس سکوت کرد عزیزالهی گفت باور نمی کنم کاركار آنا باشه اين آتيشها از گور فرشيد بلند ميشه
برگشتیم پناهگاه مسلمونها به نماز شدن بابا بی دينيمون به خاطر آسیب دیده گی زانوها و پاره گی شلوار و یه موضوع دیگه بود نمی شد نمازبخونم قرار شد من برم پایین تا اونها نماز بخونند و تو راه به ما برسند و آخر برنامه عزيزالهي رو پياده ش كرديم برامون نوشيدني خريد چه سرپرست نازي بود. غروب یکراست به دکتر رفتم اول زانوی چپ بعد زانوی راستمو داد بالا و جا انداخت بهم گفت این دفعه مراعات نکنی دو تا پاتو با هم می دم بالا من که منظورش رو نفهمیدم اما عجیب بود زانو دردی که شش سال منو رنج می داد و هیچ دکتری خوب نکرد با یه کم جودو کاری این دکتر خوب شد
شرکت کنندگان در برنامه
خواستم بنويسم حاشيه ها ديدم بالا حاشيه بود اصل قضيه اينهاست
- توانايي حميد در بالا رفتن از كوه شگفت انگيز بود همش از بيراهه ها مثل بز مي رفت بالا بهش مي گفتم بز كوهي
- سرعت آنا در پيمايش مسير و بالا رفتن و پايين اومدن از كوه خيره كننده بود اعتراف مي كنم به گرد پاش نمي رسيدم براستي ميشه گفت بهش دختر كوهستان هم همه جا رو خوب مي شناخت هم بسيار توانمنده
- مهندس محمود يك همنورد محجوب و دوست داشتني موقر و متين بود اين همه تشخص برام جالب بود
- عزيزالهي بعنوان سرپرست برنامه يه كوله ي خانواده آورده بود با كلي خوراكي من از اين به بعد هميشه برنامه هايي مي رم كه عزيزالهي سرپرست باشه خدايي بد نمي گذره. فقط تو كل كل منو آنا همش منو دعوا مي كرد و با صداي بلند مي گفت فرشيييييييييييد!!! منم مي گفتم چشم و ساكت مي شدم.
- آخرش به خاطر آسيب ديده گي همسرم تماس گرفت گفت دور بر قاطري چيزي نيست سوار شي بيايي منم هر چي نگاه كردم جز خودم كسي و چيزي نديدم!!!گفتم چرا الان سوارشم دارم ميام.
تپه نو الشهدا ۲زیارت اهل قبور-فاتحه
عکس:خودم

من-کوه-تنهایی!!!...البته بغیر از اونهایی که پشت دوربینند
عکس:آنا فراهانی

