دايي علي نويسنده وبلاگ وزين تاريانا(كه بالاخره ما نفهميديم دايي علي هستند يا علي دايي !كه اگر دومي باشند يك جلسه از كوه محروم ميشوند ) بهمراه دوستاني چون استاد مشولي و غيره پايه گذار يك گردهمايي وبلاگنويسان در توچال گرديدند (كه در نوع خود كار قشنگ و زيبايي بود) فلذا راهنماي برنامه و مديريت اجرايي آنرا به سر كار خانم فراهاني واگذار كردند كه خوشبختانه همگي سلامت به پايگاهها و پشت مونيتورهاي خود باز گشتند علي ایحال هر كس يا قلم خود بخشي از اين گردهمايي را گزارش نمود اما بخش مهم گزارش اين صعود را ما تنظيم كرديم كه به بصر شما مي رسانيم
توضيح: اين صعود را در قالب اردوهاي مهد كودكي تنظيم نموديم
ساعت نه شب شير خوارگاه(پناهگاه شيرپلا)
نويد: مامان آنا اين حامد حصاري شكلاتاي منو ورداشته نمي ده
آنا: حامد يه دقيقه بتمرگ! بده اون شكلاتاشو بعدشم من گفتم كيسه خواب بيار! تو كيسه حموم آوردي؟
مشولي :مامان آنا من يه آهنگ بزنم توي ده شلمرود رو بخونم؟
آنا: نه عزيزم وقت خوابه پاشو مسواكتو بزن بخواب ديگه سالي يه بار كه بايد دندوناتو مسواك بزني
اونطرف هاله با ساجده سر يه عروسك دعواشون ميشه شروع مي كنند به كشيدن موهاي هم
عزيزالهي: اي بابا دعوا نكنيد حاج فرشيد داوودي رستگاري منم
آنا: عبدي جان اي بابا گور باباي اين فرشيد صلوات سواشون كن هاله بده اين عروسكشو
هاله:آخه من از اين عروسكهاي بندري خيلي خوشم مي آد
محمد سلامت:مامان آنا من سوسيس بندري مي خوام ياالله
آنا: بفرما هاله ور نپري تو! يه لحظه ساكت شيد من با دايي تون و دو تا بزرگتردو كلوم در مورد اين وبلاگنويسي حرف بزنم
حامد: مامان آنا ديروز اين رضا آموزگار مي گفت اصلا اين گروهتون بزرگ نيست تازشم
آنا:عيب نداره حامد جان بچه هست ديگه حالا يه چيزي گفت
بهنام:تازه بشير گنجي هم لج كرد نيومد كلي بغض كرد ولي
عزيزالهي: اين بشير گنجي رو بياريد من دو تا كشيده بزنم تا بفهمه يه من ماست چقدر كره داره ضمنا دايي علي بابا ميزباني نا سلامتي اين بچه ها خوابيدند بريم بيرون يه قليون بزنيم
آنا:اي بابا عبدي جان اين چه حرفيه خدا لعنت كنه اين فرشيدو( بعد يواشكي در گوشش ) راستشو بگو خودت فرشيد نيستي؟
عزيزالهي :اي بابا نه والله نه بالله ولي شما هم كه هي به اين فرشيد فحش بده خون كه نكرده بدبخت
بهنام:دادش نويد مامان آنا هميشه مي گه انبررو تو آتيش بزاري گربه دزده خود ش خبر ميشه ديدي اين آقاي عزيزالهي يهو سرخ شد
بلند گوي پناهگاه:دكتر عباسي! دكتر عباسي هر چه سريعتر به بخش كودكان
آنا:دكتر جون دستم به دامنت اين دختر بچه حالش بده
دكتر:اوه احتمالا مريضه بايد زود ببريمش دكتر
آنا:دكتر جون منم مي دونم مريضه بعدشم پس شما چي هستيد؟
دكتر عباسي:من كوهنوردم!
دايي علي:اي بابا عباسي !خب دكتر هم هستي زود باش دست بكار شو
دكتر:الان يه آمپول بهش مي زنم مستان خانم ميشه سر مريضو نگه داريد تا من اين آمپولو بهش بزنم راستي مستان خانم بانك پارسيان وام خريد مطب نمي ده؟
آنا:ليلا بگير بشين اينقدر شيطوني نكن ميگم دكتر به تو هم آمپول بزنه !اي بابا نويد چرا ديوار صاف رو بالا ميري غلط نكنم در آينده صخره نورد بشي،ساجده عزيزم تو هم از بالاي ديوار بيا پايين مي بيني دايي علي؟ اين بچم ساجده چه كم حرفه فقط از ديوار صاف مي ره بالا
مشولي اونور سه تارشو برداشته مي زنه و مي خونه
امشب مي خوام مست بشم عاشق يك دست بشم
آنا: (مي آد گوش مشولي رو مي گيره مي گه) بچه جان اين حرفا به تو نيومده يه خورده رو بدم تو هم مي گي وبلاگ فقط آنا پورنا گيري كرديم ها
صاحب شيرخوارگاه(پناهگاه): اي بابا خانم اين بچه هارو ظفتو رفت كن ببين كي اومده اينجارو خيس كرده
آنا: اوا خاك عالم ببخشيد بچه اند ديگه
آنا: مستان ؟
مستان: آره دكتر جون ميتونم يه وام با شونزده درصد سود برات جور كنم اما بايد پورسانت ما هم محفوظ بمونه خب زندگي خرج داره ديگه مي دونيد كه؟
آنا: مرده شور ببرت مستان ذليل مرده پاشو به جاي اين تجارت! يه كم كمك من كن ببين اين جا پوشك بچه دوساله كوهنورد پيدا نميكني بياري بدي من!اوا آقاي داورپور سلام شما كجا اينجا كجا؟
داورپور: سلام به نظر شما حيف شد من رفتم؟
عزيزالهي: بابا آقاي داورپور اين تيارتارو اين رضايي در آورده اين حرفا چيه
دكتر : خانم آنا حال مريضتون بهتره ويزيت من ميشه پنج هزارتومن
آنا: وا!! آقاي دكتر مگه سر گردنه است شما هم داريد سو استفاد مي كنيد ها تازه من پونصد تومن بيشتر ندارم اينم از مامانم گرفته بودم برم قله
دكتر:باشه بده از هيچي كه بهتره
آنا:آخ بميرم احسان(سالاروند) تو چرا تك وتنها اونجا نشستي عزيزم چرا نمياي با بچه ها بازي كني؟
احسان:(با بغض)من هي نگاتون مي كنم شما هي به من نگاه نمي كني
عزيزالهي:خبه پسره ي لوس و ننر آنا خانم اينو بدش من يك كشيده بزنم بفهمه دنيا دست كيه
دايي علي :خوبيت نداره عبدي جان شما چه زود از كوره در ميري ضمنا چاي رو هم هورت نكش
عزيزالهي :آنا خانم اين چيزارو شما انداختي تو دهن اين بچه ها، ها
ساجده:ها با من بوديد؟
آنا: عزيزم نه! اين ها از اون ها، هاي بندري نيست
محمد سلامت:من سوسيس بندري مي خوام
آنا:لااله الا الله
نويد:عمو عزيزالله شما قليون بكشيد منم مي خوام
عزيزالهي:پاشو بچه اين چيزا به تو نيومده خانم فراهانی بياييد اين بچه هاتونو از تو دست و پا جمع كنيد اه اه دماغشو نگا كن فين كن !دايي علي يه دستمال كاغذي بده
آنا: شرمنده همين فردا صبح بر مي گرديم پايين
بچه ها همگي همو بغل مي كنند با گريه نه ما نمي آيم تازه دوستانمون رو ديديم
نتيجه گيري:زندگي پر از طراوت دوستي است كافيست آغوش بگشاييم

