تبليغاتX
طنز كوه
طنز نوشته ای بر کوهنوردی
 راپورتهای خفیه

ازقرار مسموع ميرزا محمود خان شعاع السلطنه ارباب فدراسيون جبال نوردي در ايام ماضي بد جور به مهندس حسين خان هوايي معزول الدوله گير سه پيچ داده است آنطور كه هر دم در فدراسيون جبال خبطي مي شود گناهش را گردن ايشان مي اندازند.ظريفي خطابه مي كرد گويي ميرزا حسين خان هوايي معزول الدوله  را آورده بودند تا منبعد و الي يوم القيامه هر رعيت در فدراسيون جبال تلنگش در رفت گردن ايشان بياندازند العهده علي الراوي.

ميرزا محمود خان در تداوم گيرهاي خود عدم توفيق كلوخ نوردان بلاد محروسه در خارجه و انباشت بدهي فدراسيون به رعيت را از اعمال نابخردانه ميرزا حسين خان دانسته  و ايشان هم در جريده  خطابه اي در مقام پاسخ مستدل و به ضرس قاطع ايراد فرمودند  ما كه نبوديم حواله تان به حضرت عباس.

ميرزا محمود خان در راستاي جبران مافات و پرداخت ديون رعاياي طلبكار مقرركردند با معاضدت برخي از صاحب منصبان نسبت به توديع بدهي اهتمام نمايند.

لاجرم به مخيله مان رسيد كه  اين را مي گويند گدايي با كلاس!!!(هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم)فدارسيون جبال نوردي بي زرو سيم شماره حساب شصت و شيش دو صفر پس و پيش.

--------------------------------

روز ماضي در وبلاغ جبالنوشت ميرزا حسين خان رضايي وبلاغباشي راپورتي خوانديم قريب به اين مضمون"عبدلي توديع كاشفي معارفه" و ايشان يك تمثال كبيره از عبدلي خان به تماشا گذارده بود كه في الفور ياد پروغرامهاي حكايتهاي عبدلي و آميرزا در جعبه ي جادو تلفزيون ضرغامي افتاديم و تشابه رخ به رخ اين دواين شائبه ايجاد نموده بود. ليك به صرافت در يافتيم كه ميان من و قمر سماء تفاوت ازارض تا تحت الارض است(با قدري تصرف) ميرزا حسين خان هم در تداوم راپورت خود فتوغرافي  تماشا داده كه در مجلس توديع و معارفه مقادير متنابهي از ماكولات گران بهايي چون موز و ساير  ميوه جات سلطاني حاضر بوده و چاكر با ديدن  فتوغراف اين ماكولات خاطر خواه سينه چاك معارفه و توديع گرديده است.

از قرار مسموع در تمثالي كه در همين جبالنوشت ميرزا حسين خان تماشا داده شده ميرزا محمود خان در حال اهدا يك فقره تحفه به عبدلي خان ارباب اسبق هيات جبال نوردي ايالت طهران است و در گوشي به عبدلي مي گويد "بيا جونم اينو بگير برو خوش باش دم چك فدراسيون هم ديگه پيدات نشه بذار ما به زندگيمون برسيم"

------------------------------------

ميرزا عباس خان ثابتيان وبلاغباشي كه  وبلاغي دارد مسما به آرام الجبال(آرام كوه)اخيرا يك فقره راپورت از يك پروغرام آموزشي (با پرنوغرام آميزشي خلط نشود)داده است كه در آن دو دسته از جبال نوردان آرشي و دماوندي حاضر بوده و به تبادل وقوفات جبال مشغول بودند كه در اين حيث و بيث بازار ليچار گويي و متلك پراني بين بعض جبال نوردان شايع بوده و خال و پول هم را مي نواختند.ظاهرا هنگام صلاه ظهر و به وقت طعام، دو تن از جبال نوردان به جان هم مي افتند و مقاديري ناسزا و ضرب و شتم ميانشان تبادل مي شود كه با پا در مياني بعض جبال نوردان قضيه درز گرفته مي شود علي ايحال  ميرزا عباس خان اين قضيه را يواشكي در حاشيه وبلاغشان  مذكورو مكتوب مي كنند  و اذعان مي دارند اين فقره رفتارها صرفا از عهده قطاع طريق متصور است ليكن موضوع به همين اندازه قد نداده و ميرزا فرامرزخان كلاغ الدوله كه خود زاغ است اما زاغ سياه رعيت جماعت را در وبلاغها چوب مي زند قضيه را در وبلاغ خود آشكار و كوس رسوايي بر بام مي برد.با قرائت اين راپورت در آرام الجبال بي اختيار ياد خيابان آرام سينماتوغراف جارلي جابلين  از مطربان و طنازان ممالك اجنبیه كثرالله  امثالهم افتاديم.

---------------------------------------------

 

الحمدالله والمنه في الحال كه ليل و يوم مشغول استغناي اورانيوم از كانيهاي گرانبهاي محروسه خودمان هستيم و به حول و قوه ي الهي همين روزها يك فقره موشك قائم به فضا هم ابتياع كرده و مقادير متنابهي اورانيوم مستغني شده و آغشته به اتم بر سر آن خواهيم ماليد و حوالت سرزمين صهاينه مي كنيم به وقت مقتضي.  تا به طرز لازم به ايشان تفهيم كنيم كه اگر  به شباب كشي نسل پالسطين و شيعه مرتضي علي در لبنان باز مبادرت كند اين موشك را به قاعده سه گز در سه گز به خاك غصبي شان تزريق خواهيم نمود.في الحال كه مشغول تحرير اين راپورت بوديم خبر رسيد رئيس الوزرا صاحب هاله ي نور به قاعده سه گز در سه گز به حريمش مخالفان خود را بزغاله ناميدند كه از چهار پايان ورجه وورجه كن است علي القاعده به صرافت در يافتيم چرا مثل بز از جبال بالا مي رويم هكذا چون مخالف ايشانيم .

-----------------------------------------

يكي از قراء ما با تعمد و يا لا تعمد فتوغرافي از طريق ملعبه ي بيل گيتس و به طرز ايميلي و مشكوك براي ما چاپار نموده و سعي كرده است به طرق مختلف به ما تزريق  كند اين فتوغراف مربوط به ليلا اسفندياري است كه كوله ي بزرگ جبال خود را بسته است و از شارع كويشان  نيت نانگاباربات كرده است ليك هر چه تفحص نموديم ادله ي كافي و وافي در جهت اثبات قضيه نيافتيم لهذا فتوغراف را به تماشا مي گذاريم تا قراء ما خود به مقام قضا در آيند الله اعلم.

فتوغراف مجعول منسوب به لیلا اسفندیاری

...................................................

في الحال  كه داشتيم روزنامه جات را در ملعبه ي بيل گيتس تورق مي كرديم چشممان به راپورتي از ضعيفه اي اتول ران مسما به لاله صدیق كثرالله امثالهم افتاد رويت كرديم درمسابقه اتول راني به طرززيبا و موثق به تقلب رفته است و رجل مشاركت جو را پيچانده و دو د ر كرده است كه اين تقلب را دوپينگ اتولي ذكر كرده و براي سنه ي آتي مشار اليه را از رانش اتول معزول كرده اند و وجه تشابه اسم لاله صدیق با لاله کشاورز بی محابا مخیله مان را به این سو سوق داد نکند لاله کشاورز هم در صعود به جبال اورست نعوذبالله دوپینگ کرده باشد هر چه نکنی طبیب است و با اقسام دواجات ممارست و آشنایی دارد که از این جنس دو پا ی مونث هر چه گویی بر می آید یکیش را چاکر خود در اندرونی داشته و چاکریش را می کنیم .

با عنايت به اين راپورت و يحتمل تقلب آتي ساير نسوان و نهادينه شدن اين فرهنگ نزد ساير ضعيفه ها از فدراسيون جبال درخواست عاجل داريم قبل از عزيمت ليلا به نانگاباربات كوله ي جبال وي را با توجه به حجم فوق تفحص کامل كرده مبادا مقادير متنابهي نان بربري جهت دوبينگ محمول خود كنند و موجبات هزيمت و سر شكستگي محروسه خودمان شود.

 

ختم کلام

خسته شدیم از این جبال نگاری و وبلاغ به گمانمان به استراحت نیاز داریم تا چه پیش آید اگر لازم باشد درش را هم گل خواهیم گرفت .

رجاء واثق داریم دلمان برای حرافی های خودمان تنگ شود .کسی هم نیست مارا جبالی ببرد دلمان فراخ شود حالا کسی باشد یکی نیست بگوید آخر چلاق با این زانوها کدام گوری می خواهی بروی!

زياده جسارت است

ايام به كام

|+| نوشته شده توسط فرشيد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 فی احوالات فدراسیون پاسخ گو

ازقرار مسموع نيمه ي ليلي ميرزا فرشيد خان طنزالسلطنه در طبيب خانه بر  بالين اخ الزوجه  نازل مي شود ايشان في المجلس مي فرمايند هان  اي فرشيدآمدي؟ كنون به احتضار افتاده ايم و نفسها به شماره  است و اندروني سخت بيمناك  پس لختي جلوس كن اندرزت دهيم با بغضي فشرده به ناي گفتيم مي شنويم هر چند به قول سهراب خان ملك الشعراي سپهر"تا شقايق موجوداست زندگي خواهد نمود مارا"!!!(با قدري تصرف)

فرمودند مسموع شده است  چندي پيش غامنتي در وبلاغ   ميرزا حسين خان رضايي وبلاغباشي عريضه كردي   و خواسته اي شرح وظايف دولت فخيمه فدراسيون جبال نوردي را  به تو دهد عرض كرديم  بله. فرمودند  هزار دفعه بهت گفتيم برو يك هويت براي خودت دست و پا كن نكردي كه نكردي بفرما اين هم ماحصلش!

 عرض كرديم  چه شده؟ فرمودند  گویی ملتفت نیستی همين حكايت درخواستی که از حسين خان رضايي وبلاغباشي از خود صادر کردی برا اين نمي دانم چي چي شرح وظايف فدراسيون! خوب به قاعده تمام به احترام سكه ي يك پول سياهت  كرد و گفت با مسمي  و كنيه  آشكار بيا تا تقديمت كنيم عجالتا حتما بر آن نيتند   گوش و كنار فدارسيون تنگت كنند يك گوش مالي حسابي بدهندت تا طعم یک کف گرگی را نوش کنی گفتيم اين چه كلامي  است  والله خيلي از اين بي هويتها و بي كس و كارها بي مسمي ها في الحال  زمام نقاط حساس اين بلاد كبيره را در يد قوه خود دارند    و ملقبند  به گزمه هاي  گمنام امام زمان .ايضا مگر اسناد و دوسيه هاي طبقه بندي شده است كه اين همه دفتر و دستك مي طلبد؟

بسط دادیم في الحال  ما هيچي كه حرفمان مقبول نيست  استاد رامين شجاعي مك دونالد السلطنه چه كه در خصوص پاسخ دهي به رعيت بي نام و كنيه  به فاريابي در وبلاغشان اين چنين عريضه داشته اند: یکی دیگر از انتقادتی که به آقای فاریابی دارم تلاش برای شناخت هویت کامنت گذاران (مخالفان خود) است. و البته این موضوع به ایشان منحصر نمی شود و جای جای خوانده ایم که کامنت گذار با نام مستعار را ترسو و غیره خوانده اند. اما واقعا چه اهمیتی دارد هویت واقعی نویسنده را بدانیم. مثلا روزنامه ها و سایت های پر طرفدار روزانه صدها نظر دریافت می کنند. برای آنها چه اهمیتی دارد نام نویسنده علی باشد یا مهدی. خب البته دنیای کوهنوردی ما کوچک است و می توان براحتی افراد را شناخت و سابقه آنها را بیرون کشید. اما آیا هرگز از خود پرسیده ایم چرا نام مستعار شایع است؟ آیا رفتارمان با آنها که با نام حقیقی می نویسند همواره صحیح بوده است؟ به عنوان نمونه آقای فاریابی متاسفانه گاه در مواردی که این شناخت را داشته اند به خطا رفته اند و به صرف اینکه سن و سال نویسنده چند سالی از او کمتر بوده وی را بچه و نابالغ خوانده و شایسته پاسخگویی ندانسته است. نمی خواهم نقش معلم اخلاق را بازی کنم. اما اینها به نظرم در زمره قواعد گفتگو است.اینجا(خودمان از اين شاهد مثال خوشمان آمد چون يك جورهايي اينجا به فاريابي هم گير داديم حظش را بردیم)پرسيديم از اخ الزوجه كه

ايضا چه شد به تاخير پاسخ دادند حسين خان وبلاغباشي؟ فرمودند خب از آن جهت است كه تعجيل كار شيطان رجيم است و ابليس لعنت الله عليه  رانده ي بار گاه الهي و بدان مسلمين به غايت  وقت دارند پس هيچ تعجيل روا مدار و راحت بخورو وبخسب كه امورات  به نيكي راست مي شود  و ديگر اينكه تو بي هويتي و در اين عرصه ي جبال نوردي حكما با هويت ها بي نصيبند چه برسد به تو.بعد ديديم نفسهايشان به شماره افتاد خفتمان كردند  گويي مطلوب بودند مارو هم با خودشان ببرند كشيدند طرف يسارخود فرمودند فرشيد وقت احتضار است قبل از موت آخرين كلام را به تو گوييم گوش ات را بياور غير، مسموع نكند  كه ما رجل سياسي نيستيم نمي خواهيم آخرتمان را توش تر بزنيم برود.كلهم حوريان  آنوررا كه واسه ترشي انداختن كنار نگذاشتند بل از براي  نيك مرداني چون ماست و في المجلس هم  نظاره مي كنيم  دارند برايمان يدشان را تكان ميدهند پس تعجيلا بيا بگوييم و برويم كه اگر موت مومن هيچ مزيتي نداشته باشد لااقلندش  از دست اين ضعيفه فراغت مي يابيم .عرض كرديم ها بگو اي اخ الزوجه فرمودند بدان انرجي ذره اي(هسته اي) حق مسلم ماست الي يوم القيامه!!! .همين  را فرمودند و از دست بشدند.ميانه طريق كه طي مي كرديم هنوز ضجه ي اقربا بود و نوحه سرايي ضعيفه  كه مبرهن بود بر مرگ شوي خود كه ما باشيم هر گز اينقدر نخواهد گريست.زمزمه ي حرف اخ الزوجه  در گوش مسموع بود با خود گفتيم  لاجرم كه انرجي ذره اي حق مسلم ماست دوا و درمان و پيشه و گرده ي نان و زندگي انساني و آزادي و حق تكلم هم همه حق مسلم ما بايد باشد اما كو گوش شنوا! در اين حيث و بيث بود كه ضعيفه ي طبيب خانه  مبلغ گزافي هزينه ي معالجت روي يد ما گذاشت مانده بوديم زير غم مرده كمر راست كنيم يا هزينه ي مردنش!!!

--------------------------------------------

 

چند روز ماضي به محضر استاد عباس جعفري الدوله از اجله وبلاغباشي ها و فتوغرافچي هاي مقيم مركز رسيديم جلوس نموده بودند و متفكرانه لپ تاپ تورق مي نمودند. به رسم ادب سلام عرضه داشتيم بدون اينكه سر از لپ تاپ بردارند گفتند ها فرشيد تويي؟گفتيم بله استاد

بي مقدمه و فوت وقت  و بدون اينكه سر از لپ تاپ بردارند فرمودند خاك بر سرت با اين پست اخيرت !!!عرض كرديم  چرا استاد؟ فرمودند رعيت جماعت نمي آيند اينجا راپورت الواتيهاي ترا بخوانند اين قرطي بازيها را في كل يوم همه در جبال  دارند اگر مي تواني دو كلمه حرف حساب بزن كه ا گر به درد آخرت رعيت نخورد لا اقلندش  به درد دنيايش بخورد و گرنه...دانستيم منظورنظرشان  چيست و بعد خيلي با كلاس و در لفافه  يك متلك آبدار بارمان كردند و فرمودند خوب است تند تند مكتوب مي كني  ما كه يك هفته است چهار خط هم نتواستیم تقريركنيم  فهميديم متلك بود چون تا گوشهايمان قرمز شد.

------------------------------------------

چندي پيش والده نصيحتمان مي كرد فرمودند شنيده ايم نقدي بر وبلاغي تحريركرده اي؟  عرضه داشتيم  بله اي والده ي مكرمه. فرمودند تو هنوز ملتفت نیستی در اين مملكت معنی نقد مترادف تعريف و تمجيد است و اينكه دولت فخيمه مهر تپان!!! مي گويد ما از نقد استقبال مي كنيم منظورش همان تعريف و تمجيد است وگرنه جاي نقد و منتقد داخل محبس است و هر آنكه نقد نمود مثل همين روزنامه جات درشان يكي يكي كلون مي شود وقفلي بر درب آنها الصاق ميشود و مثل دانشجويان پلي تكنيكي بايد حالا حالا در محبس بجاي تلمذ كردن  آب خنك شرب كنند هر چند احسان نوپتسه وبلاغباشي سياسي سر در  وبلاغش را هم بنام آنها مسمي كرده باشد افاقه اي نخواهد كرد در اين حيث با خود تعقل مي كرديم عجب پس  اين والده كلهم اجمعين اين وبلاغها را هم مي خواند!!! كه  ادامه دادند و در اين عرصه ي جبال نوردي  خودتان كل يوم هی از هم تعريف كنيد و هر كه سياه قلمي كرد  تمجيدش كن ور نه ....اينجا كه انگريز و افرنسيه و امريكا و جابان نيست كه تو مي خواهي مو را از ماست بكشي مي تواني مشق تعریف و تمجید كن وگرنه كلون وبلاغت بيانداز و پيشه بهتر ساز كن يا لا اقلندش بنشين پيش ما تلمذ بافتني كن و شليته اي بفاف كه به درد اين ضعيفه ات  بخورد كه عروس هم عروسهاي قديم!!!گفتيم اي بابا والده همه را ول كردي فرجام كار چسبيدي به اين ضعيفه ي ما...

-------------------------------------------

ميرزا  رضا آموزگارفراش باشي هم يك جورهايي محبوب ماست كل يوم  توي دست و پاست هر تنابنده اي قله صعود كند استقبال طياره اش را او مي رود هر جا توديع، توضيح، توجيه، معارفه، معانقه، مجادله،مجا...بگذريم و مكاشفه باشد او آنجاست  خلاصه يك سر دارد و هزار سودا چند وقت ماضي در جلوس شهر آبان انجمن جبال نوردان ايران رفته بود تمثال اين نصيري را صيد كرده  بود يعني صيد صياد!  نموده بود و باعث شده بود اين قراول خفيه  كلاغها لو برود كه خود اين نصيري بود في الحال  به مخيله مان رسيد  در يكي از همين مجالس جلوس جبال نوردان  برويم و يك فقره تيرو كمان هم با خود  برده و صيدش كنيم بلكم رعيت جماعت از يد  نقدهاي نيش دارش آسوده  شوند. اصلا تلمذ نكرده است از احدي تعريف كند عليحده ما !!! پاچه خواري هيچ كس راهم كه نمي كند خب همچين زاغكي به درد چه چيز مي خورد همان كه با تيرو كمان بزنيمش خيالمان مفارغت يابد تازه دانستيم سر  كرده ي باند مخوف و زير زميني مافياي وبلاغها هم هست.

دوستي زمزمه اي در گوشمان گفت هر آيينه اين رضا آموزگار ترا به رسميت نميشناسد تو دست بردار نيستي؟ گفتيم لاجرم همه ي عالم و آدم از يمين و يسار و شرق و غرب مارا به رسميت بشناسد مهم نيست مهم آنست مقبول ايشان باشيم في  الحال حكايت چيست؟ گفتند مگر نديدي در پست "بازگشت همه به سوي اوست" در خصوص مرحوم مقبل به هر كه تحريري  داشت لينك داده الا شما و دراين خصوص آنا خاتون بنت الجبال به وي گفته"طنز كوه هم در اين رابطه آپ ديت كرده است لطفا به پي نوشت هاتون اضافه كنيد" و ايشان متقابلا در آناپورنا به غيظ عريضه داشتند  امكانش نيست.في المجلس برو سرت را بگذار زمين بمير.عرض كرديم عيب ندارد عوضش ما اينجا در مورد ايشان مي نويسيم كه هي معروف تر شوند

زياده جسارت است

ايام به كام

 

|+| نوشته شده توسط فرشيد در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 به بهانه ی مقبل!!!

مرگ گاهی ریحان می چیند!!!

چه حوصله ای دارد این روزها مرگ!آفتی که به جان دشت مرده گان افتاده است.و مرگ چه می داند چیست فرق میان ریحان و علف و او چیننده است و می درود و می رود خواه ریحان باشد خواه علف.دلم برای مرگ می سوزد  گاه كه به کویر بی آب و علف می زند که نه ریاحینش جان و بود دارد و نه هرز علفانش.چه تلخ جفا بر مرگ روا میداریم هر آنکه وفق مراد ما بود ریحان و هر آن كه غیر! هرز علفی و انگش را و رنگش بر مرگ می بندیم.اصلا چه تفاوت دارد در سرزمین مرده پرستان ریحان باشی یا علف !هر که باشی تمجیدت می کنند و چه اندازه مرده گان را دوست می دارند.زنده گان به ثمن بخسی معامله می شوند ورنه جانت سوخته و لبت دوخته .زنده گان را چه سود آندم که خورو خواب زور مندان و سرمستان قدرت را می ربایند.تو مرده باش تقدیرت زما که  قدر و قیمت تو به نعش توست و لشت.

مرگ گاهی ریحان می چیند تا سور وسات موران خاک به بزم کباب سرد به سفره بیاراید.کنون می دانم امروز زیباترین مرثیه ها را برایت می خوانند و گلچین تر ین اشعار را بر سنگ گورت نقش می زنندو غم انگیزترین نوشته را در رثایت خواهند خواند تا سنگ ز دلتنگی فراغت آب شودو هر که تواند ارادت بیشتر تورا کند  تا مرده گان متحرک این دشت خموش بدانند او در مرده پرستی به تو نزدیکترین بود!!!

......................................

 

 

ديروز روز تولد من بود اين را شناسنامه ي من مي گويد نمي دانم چند سال پيش ميان درد و كثافت و خون زاده شدم و هنوز از تولدم لحظه اي نمي گذشت كه به ضربه اي از ماما ناليدن و درد كشيدن را آموختم و به تيغي شاخه اي كه مرا به حيات متصل مي كرد بريدند تا بياموزم براي بودن بايد هوايي ديگر استنشاق كنم!  و بدانم اگر در آن دنياي تنگ و تاريك همه ي حوائج من تنها از مخرجي بود! كنون مخارجي ديگر هستند كه نياز بودن من را بر طرف كنند. روز تولد من پدرم، مادرم را به آغوش كشيد و خنديد شايد نتيجه ي جمع شدن موفق يك همخوابي را بهم تبريك مي گفتند و گرنه تولد من تبريكي نداشت من كه بازيچه ي خداوند بودم و روزي  ديگر بازيچه ديگر بندگانش!!!هر ساله تولد مرا جشن مي گيرند آنانكه كه خود روزي به اجبار كانون شهوتي از هوس ميان دو آدمي زاده شدند . نمي دانم چرا كسي تولد بچه ي گرسنه ي همسايه مان را جشن نمي گيرد. مكيدن از شيره جان آدميان را پدرو ماردم آندم که تارو پود نطفه ام را بهم می بافتند  به من آموختند يا نه به توسط يك غريزه ي سيري ناپذير. من نمي دانم چرا هر ساله تولد مرا جشن مي گيرند و چرا هيچكس  مرگ كسي را جشن نمي گيرد؟راستي روز تولد من در پس كدامين روز هوس مرده است؟من ميراث كدامين كركساني ام كه بالاي اين نعش به عطش نشسته اند تا من آخرين نفس را ساز كنم؟

..............................................

 

 

صداي زوزه شغالان آمده است به ناي

ماه يواشكي به زير ابر مي خزد

لش سنگين سرماروي تن آبادي

در لانه كركسها باز ميهماني است

تابوتي بر سر دست

شبانه مرده مي برند

صداي خشك باد از قبرستان مي آید

گورها همه خوابيده اند

و تا انتها خاموشي است

خاك قبرستان با باد به چشمها مي رود

آن طرف زني مي گريد

بر جنازه اي كه رتيلان بوسه خواهند زد

مرد قبر مي شكافد

..............

امشب خاك چه سرد است از هميشه

در خانه درنده گان هم ميهماني است

باز هم يك نفر آشنا مرد!

كنده مي شود از تن هر چه گوشت

سفره به استخوان رسيده

نوبت سورچراني خاك است

يكي قرآن مي خواند

كل نفس ذائقه الموت

  

|+| نوشته شده توسط فرشيد در شنبه بیست و ششم آبان 1386  |
 کوهنورد حرفه ای -لزون

قرار ساعت شش صبح بود پارک جمشیدیه می دونستم 5 دقيقه  دیر برسم عزیزالهی رفته رحم نداره بی انصاف انگار نه انگار من فرشيدم  و گل سر سبد و طناز کوهنویسان اين مرز و بوم!!! این بود که از ترسم 5.30 اونجا بودم یک ربع بعدش خودش رسیدتا همو ديديم بصورت اسلو موشن بطرف هم دويديم پريديم تو بغل هم و  بعد از کلی ماچ و بوسه و خلق صحنه های رمانتیک  و عاشقانه و دراماتیک که تمام حاضرين در صحنه كه جز خودم و خودش كسي ديگه اي نبود رو تحت تاثير قرار داد و من در اين حين گفتم دستشويي كجاست؟

بهم گفت مي دوني فرشيد !آنا هم مياد   گفتم چی؟(نالوطی بهم نگفته بود)شما که می دونید ما آبمون تو یه جوب نمی ره ممکنه دعوامون شه که گفت فرشيييييد!!!  تو هیچی بهش  نمی گی گفتم چشم استاد.ساعت شش همشون اومدن بعد حال و احوال خواستم چیزی بگم عزیزالهی گفت فرشيييييد دعوا بی دعوا

راه افتایم سر قدم و ته قدم میون قدم و وسط قدم خلاصه مخلوط بود میون راه موبایل آنا  رو کش رفتم که توش فضولی کنم همینجور که داشتم تو موبایلش كليپها رو مي ديدم   یهو برگشت دید جیغ زد موبایلم زودی قایم کردم گفت آقای عزیزالهی فرشيد  موبایل منو کش رفته که باز عزيزالهي  ا زاون بالا داد زد فرشيييييد  گفتم بله استاد گفت موبایلشو پس بده گفتم آها اینجا افتاده بود داشتم میدادم بهش

پناهگاه کولکچال 9 صبح : یهو آنا   گفت اوا  آقای اعتماد فر بعد از عزیزالهی خواهش کرد با هم برن پيشش. ندید بدید ها اگر مثل من تو کار چهارده هزار متریها بود چیکار می کردند تا اینا رفتند منو حمید و مهندس محمود خوراكيها رو تا تونستم   دو در کردیم این مهندس که ماخوذ به حیا بود اما این حمید بخور بودها اينم يه نوع نامرديه!

ميونه راه گمونم دشت آب هويج بود !!! به آنا گفتم  میشه یه کم در مورد شهره  توضيح   بدی؟ گفت راستی اون مزخرفات چی بود در مود ليلا نوشتی گفتم خیلی با حال بود نه؟ گفت من تورو می کشم و سنگ از زمین برداشت و من د فرار که باز عزيزالهی گفت فرشيييد......  همش طرفدار اون بود.

   یه جا سر عبور از یه تخته سنگ ناگهان صداي خرچي اومد برا لحظه اي سكوت برقرار شد به آرومي دستم رو به شلوارم بردم و  یهو بنفش شدم يه دفعه بچه ها زدند زير خنده و مسخره كردن. بي زبون گير آورده بودند نامردا ديگه  و همونجا بود كه خدارو شكر كردم  که شلوار پام بود وگرنه ناکجا آبادم جر می خود مجبور بودم وقت نشستن چفیه رو روي  پام  بندازم  و حجاب اسلامی رو رعایت کنیم این بی انصافها هم که گاهی می خندیدند عزیزالهی  می گفت فرشيد  بخواب پاهاتو بده بالا من در جا برات بدوزیم گفتم لامصب رحم کن مگه بالانس در جائه؟لابد بعدش می خوای میزون فرمون هم کنی!!!

ظهر سر قله افتادیم به خوردن این حمید خیلی با کلاس! همه ی گوجه هارو روی سنگها ریز کرد و خاکی وار خوردیم واسه تهذیب نفس خوب بود!

كنسرت!!! بزرگ آنا شروع شد با اين آهنك

از ناوك مژگان چو دو صد تير پراني

بر دل بنشاني

چون پرتوي خورشيد اگر رو بكشاني

واي از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم!!!

http://www.iranclip.com/player/1270

بعد از اين آهنگ آنا گفت خب حالا چه آهنگي بذارم من كلي موسيقي رو موبايلم دارم منم گفتم يه آهنگ بزار من صدا تورو نشنوم!!!

آنا گفت آهنگ مورد علاقه ي فرشيد رو مي گذارم

گفتم چي؟خداوكيلي اگه تو بدوني آهنگ مورد علاقه ي من چيه من اين موها رو مي زنم ماست مي مالم جاش

آنا گفت قبوله ولي زيرش نزني بگي نه اين نيست ها

گفتم مردو مردونه و آهنگ رو انتخاب كرد

الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرش

بياي ببيني كه همه حلقه زدن دورو برش

الهي روز وصال

توفان شه از سمت شمال....

قسم مي خوردي با مني قسم مي خوردي بخدا

خدا الهي بزنه تو كمرت تو كمرش

http://www.iranclip.com/player/831

هاج و واج نگاه كردم اين از كجا مي دونست چه اندازه زيركه!!! بچه ها گفتند شرط رو باختي گفتم آره اما خوشبختانه نه قيچي بود اونجا نه ماست اينه كه منتفي شد شرط.اصلا شرط شرعا حرامه اينو شيخ فرشيد گفته ما هم كه مقلد اون.

عزیزالهی واسه تهیه چند عکس رفت و منم سریع آناناس رو کف رفتم به حمید گفتم پایه ای گفت معلومه فرشيد خان. آنا  آناناس روبرداشت  گفت من نمی ذارم این نامردیه ما با حمید خندیدم گفتیم بابا اخلاق!!! باشه رای می گیریم منو حمید موافق تو مخالف مهندس تو چی می گی؟گفت والله!!! گفتم مبارکه مهندسم هم موافقه آنا گفت هنوز چیزي نگفته که گفتم سكوت علامت رضاست! رضا هم كه پسر همسايه ماست اينه كه تقبل الله  و  آناناس رو باز کردم گفتم بچه ها عزیزالهی اومد می اندازیم گردن آنا!!! طفلی گفت چرا من؟ گفتیم ما از نامردی  تعریفی نو ارائه دادیم عزیزالهی بر گشت گفیتم آقای عزيزالهی شرمنده آنا آنا ناس رو باز کرد هر کاریش کردیم گوش نکرد حمید هم مدام تایید می کرد مهندس سکوت کرد عزیزالهی گفت باور نمی کنم کاركار آنا باشه  اين آتيشها از گور فرشيد بلند ميشه  

برگشتیم پناهگاه مسلمونها به نماز شدن بابا بی دينيمون به خاطر آسیب دیده گی زانوها و پاره گی شلوار و یه موضوع دیگه بود نمی شد نمازبخونم قرار شد من برم پایین تا اونها نماز بخونند و تو راه به ما برسند و آخر برنامه عزيزالهي رو پياده ش كرديم برامون نوشيدني خريد چه سرپرست نازي بود. غروب یکراست به دکتر رفتم اول زانوی چپ  بعد زانوی راستمو داد بالا و جا انداخت بهم گفت این دفعه مراعات نکنی دو تا پاتو با هم می دم بالا من که منظورش رو نفهمیدم اما عجیب بود زانو دردی که شش سال منو رنج می داد و هیچ دکتری خوب نکرد با یه کم جودو کاری این دکتر  خوب شد 

شرکت کنندگان در برنامه 

خواستم بنويسم حاشيه ها ديدم بالا حاشيه بود اصل قضيه اينهاست

- توانايي حميد در بالا رفتن از كوه شگفت انگيز بود همش از بيراهه ها مثل بز مي رفت بالا بهش مي گفتم بز كوهي

- سرعت آنا در پيمايش مسير و بالا رفتن و پايين اومدن از كوه خيره كننده بود اعتراف مي كنم به گرد پاش نمي رسيدم براستي ميشه گفت بهش دختر كوهستان هم همه جا رو خوب مي شناخت هم بسيار توانمنده

- مهندس محمود يك همنورد محجوب و دوست داشتني موقر و متين بود اين همه تشخص برام جالب بود

- عزيزالهي بعنوان سرپرست برنامه يه كوله ي خانواده آورده بود با كلي خوراكي من از اين به بعد هميشه برنامه هايي مي رم كه عزيزالهي سرپرست باشه خدايي بد نمي گذره. فقط تو كل كل منو آنا همش منو دعوا مي كرد و با صداي بلند مي گفت فرشيييييييييييد!!! منم مي گفتم چشم و ساكت مي شدم.

- آخرش به خاطر آسيب ديده گي همسرم تماس گرفت گفت دور بر قاطري چيزي نيست سوار شي بيايي منم هر چي نگاه كردم جز خودم كسي و چيزي نديدم!!!گفتم چرا الان سوارشم دارم ميام.

 

تپه نو الشهدا ۲زیارت اهل قبور-فاتحه

عکس:خودم

 

من-کوه-تنهایی!!!...البته بغیر از اونهایی که پشت دوربینند

عکس:آنا فراهانی

|+| نوشته شده توسط فرشيد در یکشنبه بیستم آبان 1386  |
 هميشه نبايد خنديد گاهي هم بايد گريست!!!
بعد از پست قبلي من و درج كامنتها،كامنتي بصورت خصوصي براي من اومد كه در آن دفاع زيبا و جانانه اي از زن و حقوق وي شده بود هر چه كردم حيفم اومد اون  رو بصورت پستي مستقل  ارسال نكنم .كامنت رو بسيار پسنديدم شما خود بخوانيد و خود قضاوت كنيد

توضيح :نويسنده كامنت از جنس مذكر است و چون اختصاصي كامنت داده از ذكر نام ايشان معذورم مگر خودشان مجوز انتشار نام دهند بخوانيد:

 

سلام. طبق معمول هنگام خوندن این پست هم مقدار متنابهی خندیدم. اما در همین ضمن دلم هم گرفت. دلم گرفت از این وضعیتی که برای زنان و دختران جامعه مان ایجاد کردیم. از این که دخترانمان باید بجنگند تا خودشان را اثبات کنند. از اینکه در نگاه جامعه مردسالار ما هر حرکت و عملی نوعی دلبری و تلاش برای پیدا کردن شوهر تلقی میشود. از اینکه دختری که "شوهر نکند" محکوم است به تحمل کلماتی چون ترشیدن و در خانه ماندن و و برداشت هایی همچون "عیب داشتن" و نگاه سنگین افراد دور و بر. از اینکه نیازها و علائق طبیعی یک دختر (میل به زیبا بودن، خرید کردن، شور و شوق جوانی داشتن و چیز هایی مشابه که مختص به زنان سرزمین خاصی هم نیست) را با نیش و کنایه و تمسخر سرکوب میکنیم، اما در عین حال از همین معیار ها برای ارزش گذاری بر روی دختران سرزمین مان استفاده میکنیم.
دختری که در هر زمینه ای از مردان برتر شود (ورزش، علم، ماجراجویی، موفقیت شغلی و ...) در بهترین حالت کسی است که "اشتباهاً دختر شده"!! یعنی نه تنها این موفقیت ها مخصوص مردان است، که این نوع دختران هم حتماً نقص دارند..
دوست نادیدهء من! مگر سیاست مداران ما چه شرایطی برای رشد دخترانمان ایجاد کرده اند که حالا بابت چرخیدن در خانه و غروب ها به بوتیک رفتن ( که باز به نظرم هیچ چیزی را اثبات نمیکند) باید تحقیر شوند؟
فرشید عزیز! عصبانی هستم. از نظر مرد ایرانی، زن خوب کسی است که هم کتاب خوان باشد، هم از هنر سرش بشود، هم ورزشکار باشد، هم خوشگل و تو دل برو باشد، در عین حال اهل خرید هم نباشد و دائم جلوی میز آرایش نچرخد (وه! چه تناقضی)، هم بیرون از خانه کار کند، هم آشپز خوبی باشد، هم پرستار خوبی باشد، هم مطیع شوهر باشد، گاهی سرزنده و شوخ باشد و گاهی سر به زیر.
من عصبانی هستم. اما تو از من دلگیر نباش. تو قطعاً مخاطب همهء دلخوریهای من نیستی. به این چیز ها اعتقاد نداری و از برای خنداندن ملت این ها را نوشته ای. اما همیشه و همه جا ذهن های مریض وجود دارد. به گمانم حتی پرداختن به این مسائل از روی طنز، اثر منفی خود را بر روی اذهان بیمار جامعه ما خواهد گذاشت.
مستدام باشید ...

|+| نوشته شده توسط فرشيد در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386  |
 لیلا در راه خانه شان!!!
<