تبليغاتX
طنز كوه

در راستاي اينكه اين روزها گوسفند ها عزيز شدند و كوهنوشت و آزاد كوه از اونا يه عكس نشون دادند و همينطور در اثبات اين موضوع به امريكاي جهانخوار كه گفتمان و ديالوگ حتي در بين گوسفندهاي اين مملكت رايج هست٬  !ما هم به ميون گوسفندهايي كه در پایین عكسشون ديده ميشه رفتيم و ضمن فراگيري زبان خاص گوسفندي مجموع يه گفت و شنود ايشان را به رشته تحرير در آورديم و ضمنا تمام تلاش خود را در جلوگيري از اختلاط گوسفندهاي نر و ماده نيز انجام داديم.

ذيلا متن گفت و شنود ايشان رو به بصر شما مي رسانيم.

 

توضيح اول: عرض كنيم كه با توجه به اينكه گوسفندها كلا يك جورند و لذا فاقد اسم و رسم ما جهت تمييز خوانندگان تلاش كرديم براي بعضي از آنها اسم و رسمي دست و پا كنيم.

 

توضيح دوم: اينكه فراگيري زبان گوسفندها هم زياد سخت نيست. بر عكس زبان بعضي از آدمها كه فهميدنش خيلي سخت و حتي غير ممكن است.

 

. . . بع ع ع بع بع ع ع

 

 

منبع عکس : کوه نوشت

 

يه گوسفند :اين كوهها هم اين روزا صعب العبور شدن ها

 

يه گوسفند ديگه :بع ع ع ! آره ولي به علفهاي دورو برش مي آرزه نگاه كن خدايي دهن گوسفند آب مي افته

 

گوسفند اولي:اي بابا مگه مي ذارند اين علفها گير ما بياد خدائيش اگر  اينارو هم مي ذارند ما بخوريم واسه اينه كه چاقمون كنند سر فرصت سرمون رو  ببرند!

 

گوسفند دومي:حالا جا شكرش باقيه كه فعلا مي ذارند اينارم بخوريم

 

حبه ي انگور:راستي شنگول جون از فدراسيون و انتخابات چه خبر؟

 

شنگول: والله چي بگم فعلا كه همه سر كارند

 

منگول: من شنيدم مي خوان چند تا پناهگاه بسازند

 

گوسفند اولي:چه فرقي به حال ما مي كنه ما كه جامون تو طويله است اينارو هم براي خودشون مي سازند

 

يه گوسفند از پشت سر:كنار بريد كنار بريد

 

گوسفند دومي: اوا چه خبره مگه نمي بيني تابلو سبقت ممنوعه

 

گوسفند سبقت گير:داشم اينا مال آدماست نه ما

 

حبه انگور: با خشم خبر سر بريدنت رو بيارند الهي همينه كه بهت مي گند گوسفند

 

شنگول:راستي دارم يه وبلاگ مي زنم خدايي مي تركونه

 

يه گوسفند ديگه:بابا ما كه محلي از اعراب نداريم كي به ياد ماست بازم خدا پدر اين جعفري بيامرزه كه تو پستش يه اسمي از ما برد و اين رضايي يه عكسي از ما نشون داد

 

گوسفند اولي: خدايي گوسفندي هم بد درديه هم تو عزا هم تو عروسي سر مارو مي برند

 

شنگول: اي بابا اين عادت خيلي هاست برا رسيدن به جايي سر ديگران رو زير آب مي كنند

 

منگول: حبه انگور جونم چقدر چاق شدي ببين چقدر دنبه ات بزرگ شده يه ليپو ساكشن كن.

 

حبه انگور :اي بابا چه كنم آدمها اينطور بيشتر دوست دارند..

 

منگول:آدم هيزا؟

 

 حبه انگور: نه بابا آدم شكمو ها ...مي گن آبگوشتشون حسابي چرب مي شه!

 

حبه انگور: اوا سلام حاجي حال شما

 

گوسفند حاجي: به مرحمت شما خوبم آبجي

 

شنگول: چي شد عزيزم تا ديديش هوايي شدي حالا چرا بهش مي گي حاجي

 

منگول: آقاجان اين حاجي اون حاجي نيست كه شما فكرش رو مي كني

 

گوسفند اولي:آخه قراره يه آدم از مكه بياد اينو جلوش سر ببرند بچه ها هم بهش مي گند حاجي اينه ديگه

 

منگول :راستي حاجي چه خبر از اون پولي كه تو هيئت كوهنوردي گيلان گم شد؟

 

گوسفند حاجي: والله ماهم بي خبريم فقط يه شب يه مهموني دادند نمي دونم كيا! چند تا از بچه هاي اين گله رو هم بردند ديگه خبري از اين گوسفندا هم نشد اما ميگن شام مفصلي داده  بودند.

 

گوسفند اولي:اي بابا شما چيكار به اين كارا داريد علفتون رو بخوريد

 

منگول: اين كار آدما اصلا حساب كتاب نداره نگاه كن همين مشتي يدالله چوپون خودمون كه داره كنارمون راه مي ره فردا ييهو ديدي از همين گوسفند چروني رو زدو بند رفت شد رئيس فدراسيون حساب كتاب نداره والله

 

گوسفند دومي:ولي خووب سر مارو با اين علف ملفاي كوه گرم كردند بعد اورست شو خودشون مي رند

 

گوسفند سبقت گير: آخه به تو چه ربطي داره مگه تو كوهنوردي لا اله الا الله

 

شنگول :ديروز تو يكي از اين وبلاگها مي خوندم كه به اسم يه عده آدم جوون! بساط اورست رو راه انداختند ولي خودشون رفتند

 

حبه انگور:درد بگيرند عزيز.... الهي(كلمه عزيز را با الهي جدا بخونيد با هم نخونيد لطفا! امان از دست اين خط فارسي كه چه سو تفاهماتي ايجاد مي كنه)

 

گوسفند حاجي: بچه ها يه عالمه علف تازه اونطرف بدويد تا تموم نشده

 

 . . .  گوسفندها يك دفعه به طرف علفهاي تازه هجوم مي برند

 

منگول:بابا ادامه بحث كوه چي شد

 

گوسفند سبقت گير:بابا علفو بچسب كوه و اورست بي خيال دير برسي اينم تموم شده

 

……….

 

نتيجه گيري اول: اگر علف خوب مي خواهيد مرام ومعرفت رو  بي خيال شيد.

 

نتيجه گيري دوم:  گوسفندها هم عالمي دارند.

 

نتيجه گيري مهم: مراقب باشيد علفهاي هرزكوه شما را از رسيدن به قله ها باز ندارد

 

نتيجه گيري اخلاقي: نمي دونم چرا يهو ياد فيلم سكوت بره ها و جايزه اسكارش افتادم!

 ..

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 10:33 |

 

 

بيستم فروردين ماه حسين رضايي در كوهنوشت و در پست عكس روز مطلبي انتشار داد تحت عنوان حق ما ،فلسفه آنها! كه در اين پست وي تصويري ماهواره اي از نيروگاه نطنز به نمايش گذارد(با اين تكنولوژي پيشرفته هنوزم جلوي كلانتريهاي ما علامت عكسبرداري ممنوع را مشاهده مي كنيم!)وتفسير زير را بر آن عكس نوشت:

"

برای صلح باید جنگ به راه انداخت » !  این عبارتی است که کارل ریموند پوپر فیلسوف معروف انگلیسی گفته بود . این فیلسوف یا بهتر بگویم ژنرال پیر به زبان فلسفه توصیه می کند ؛  " ما باید رنج همکاری فعالانه با این صلح آمریکایی را بر خود هموار سازیم تا آن که این امر به صلح متمدن ها تبدیل شود  " ... و اینچنین جهان امروز فرزند فلسفه است و فلسفه نیز دیگر « تفکر بی غرض » نیست !!  آری آنها همه چیز ما را خوب می دانند حتی واضح تر از عکس نیروگاه نطنز ! اما قطعنامه ها را با تفسیر عکس ها نمی نویسند با رشته های فلسفه می بافند ؛ همان فلسفه جهان غیر متمدن ها ! حتی اگر   " انرژی هسته ای حق مسلم ما  " یک پیام ضد جنگ باشد ، اما فلسفه ، فلسفه است !! "

و عباس جعفري(عباث) بر نوشتار ايشان تحليلي به قرار زير نوشت(با توجه به رواج كامنت هاي جعلي انتساب اين كامنت به  ايشان در هاله اي از ابهام قرار دارد اما با عنايت به اينكه ايشان اين كامنت را تاكنون تكذيب نكردند و مشابه آن قبلا هم ذكر شده علي الحساب منتسب به ايشان مي دانم)

" حسین آقا بجای این فلسفه بافی ها اگر راجع به دستگیری معلمان در همدان هم بنویسید بد نباشد به گمانم ! روزنامه نگاری بی بو وخاصیت را در دانشگاه های این مملکت یاد گرفته اید که ذکری از واقعیات نکرده و تفلسف !می فرمایید این قر های ژورنالیستی جایش در وبلاک مدیر روابط عمومی فدراسیون غیر قانونی نیست بروید دکان دیگری باز کنید ! و اسم بزرگ کوه را به دریوزگی پستی پست نیالایید

حسین رضايي در پاسخ اين كامنت چنين نگاشت:

تحلیل آسانی کردید از آنچه دراین مملکت آموخته ام ! و نسبتی آسانتر و کج باورانه از آنچه به حوزه این وبلاگ شخصی و ارتباط با وجه حقوقی من قائل شدید !! البته این حرف ها در میان نیست ؛ مسئله اختلاف در مبانی فکری و ارزشی و اخلاقی ملازم با آن است که صراحت شما و خصوصا آن پزگزینشی خبرتان را برایم توجیه می کند ! ... و اینچنین می شود که نام این وبلاگ مسئله شما و میزان حسن و قبح استفاده از نام کوه با ابعاد گوناگونش می شود !"

البته اين تاخت و تازها از مدتي قبل بين اين دو رواج داشته و به زعم من جعفري مدعي است كه حسين رضايي در جهت ارتزاق و حفظ پست خود گاه تيشه براي اهداف نظام مي زندو سينه چاك مي كند به همين علت از رسالت روزنامه نگاري خود دور شده است .البته اين حقير هم بر اين باور هستم كه ايشان علي الرغم ژست هاي ژورناليستي و گاه تفسير بر بعض مسائل سياسي دست به عصا هم راه مي رود و اين با اعتقادات قلبي وي در تضاد است اين را مي توان در برخي از پستهاي انتقادي ايشان نسبت به مسائل نظام ديد هر چند ممكن است در تحليلي نامش را انتقاد سازنده بگذارند.ليكن  با اين تفاصيل بخشهاي اعظم نظام قابل انتقاد و بررسي است يكيش همين انرژي هسته اي و سياستي كه براي آن در پيش گرفته اند اما درهرحال اقتضاي پست سازماني و نانخور بودن دولتي ايشان اين الزام را مي آورد كه ايشان گاهي هم به استكبار جهاني تاخته و امريكايي ها را تفنگداران خر سواري بداند كه در باتلاق عراق گير افتاده اند و يا انرژي هسته اي را حق مسلم خود بدانند

 

البته نان به نرخ روز خوري اين روزها براي بسياري از مردم ما جا افتاده است در واقع تنگناي زندگي، دو گانه زيستن را دركشور ما رواج داده است! زناني كه در محافل خصوصي حجاب از سر بدر مي كنند و در محافل دولتي محجبه اسلامي مي شوند و يا ماموراني كه روزها ديشهاي ماهواره (اين لابد تهاجم فرهنگي)را از بلنداي بامها به زير مي كشند و شبها خود پاي ماهواره با موسیقی مادونا به لالایی می روند و از اين دست دو گانه زيستن ها بعد از انقلاب و به حسن اسلامي! بودن آن در مملكت رواج يافت.

بنابراين من اين حق را به ايشان هم مي دهم مشروط به اينكه لا اقل به ژست ژورناليستي آلوده نشود كه اين يكي از اركاني است كه فرض وجوديش عيان حقايق است نه قلب آنها. شايد مجموع اينها و ساير عوامل موجب شده است گاهي جعفري رضايي را اينگونه مورد نوازش قرار دهد. اما جعفري كه گاهي در نوشتارهاي خود از كوله كشيهاي جبهه گفته است و جا گذاردن همنورداني در تپه هاي جنگ و اين در نامه اي كه براي رامين شجاعي نوشت مشخص و آشكار است و گذري به ساير نوشته هاي ايشان كه بعضا از فعاليتهاي خود در نظام گفته است مشهود است شايد جعفري از آن دسته است كه فعلا به نان اين نظام دل نبسته است!

استحاله مثبت چيز خوبي است و ممكن است افراد با توجه به مسائلي كه در دورو برشان مي گذر دچار قبض و بسط شده و به مرور استحاله شده و شريعت (اينجا به معني راه)برگزينند اما مشروط به اينكه اينها همه در حد ژستهاي روشنفكر مابانه نباشد و هدف والايي را بدنبال داشته باشد  يادم است  بچه كه بودم با پيروزي انقلاب افراد بي هيچ شناختي در جهت ژستهاي روشنفكرانه يك  شبه كمونيست مي شدند و مي گفتند كمون يعني خدا و نيست هم يعني نيست و از آن همه تئوري اقتصادي اين مكتب نبودن خدايش را گرفته بودند شايد در توجيه استفاده بيشتر از آزادي هاي جسمي يا...

چندي پيش جعفري در پست به بهانه سال سگي كه مي رود چنين نگاشته بود:

" چنج ! یورو . دلار بدم آقا ! شلوغی میدان فردوسی و غوغای دلالا ن و صرافان و کمیسونر ها ! ناگهان همه چیز به هم می ریزد جماعتی سرود خوان از شیب خیابان به سمت میدان می دوند اما پیش از هر چیز در حلقه موتور سواران گرفتار می آیند . یار دبستانی من ! صدا به همهمه و باطوم فرو می میرد

معلمان این آب و خاکند که زیر ضربه باطوم ها له میشوند معلمان سر زمینی که دانشمندانش شهره آفاق بوده اند . سرزمینی که کاتبان و ناسخانش به روایت اعراب تنها در شهرنیشابور بالغ بر دو هزار بوده اند و اینک بر سر ابتدایی ترین نیاز هایی انسانی کتک میخورند وتو تماشا می کنی . گوسفند وار و قیافه فقط تماشاگرت را دور بین ها ضبط می کنند تکنولوِژی شرکت های کره ای و ژاپنی به خدمت گرفته میشوند تا هر صدایی را ضبط و هر چهره ای را تصویر کنند تا سر فرصت شناسایی شوند . تماشا می کنی . چیزی در تو می شکند از خودت بدت می اید هل ات می دهند و به جلو رانده میشوی چند تایی را به داخل ماشینی هل می دهند و میبرند و تو می مانی و خیابان خالی .گوسفند خود گوسفند !

خیابان را خالی می کنند به تهدید و هل و ضربه ! و ما انبوه کرکسان تماشا فقط تماشا می کنیم ! .تماشا می کنند از پشت شیشه ها دکانداران. محتاط ترهاشان کرکره ها را کشیده اند وجولان سواران همیشه فاتح را مثل همیشه فقط تماشا می کنند ! حتی مجسمه فردوسی با زالش و کتابش به همه معلمان پشت کرده تا نبیند که در خیابان بالا دست چه می گذرد روی به سمت شمال می کنی و ابری سیاه بر سینه اسپید کمر لیسه می کشد !"

 

ظاهرا ايشان داعيه ي دلسوزي معلمان را زياد دارد براي همين به رضايي گفته چرا در مورد دستگيري معلمان در همدان چيزي نمي نويسد اما براستي جناب جعفري من و شما در اين گيرو دار چه محلي از اعراب داشتيم؟ شما شرح عذاب معلمان را نوشتي كه به هل جمعيتي پراكنده شديد و به زعم نوشته بالايتان صرفا تماشگر بوديد كه اگر آن روز شما هم در حمايت آنها مشتي گره كرده بودي الان بايد داخل زندانها شما را جستجو كرد نه در بلنداي كوهها! شايد آموخته ايم هميشه ديگران را بشورانیم و بعد خود كنار بنشينيم تا از آب گل آلود ماهي بگيرم كاري كه خيلي ها در بدو انقلاب كرده اند راستي  من و شما و بسياري ديگر از دلسوختگان چند بار طعم تلخ زندان را كشيده ايم؟ آخرين باري كه در حمايت از حقوق معلمان ،جنبش زنان،دفاع از روزنامه نگاران زنداني به تظاهرات رفتيم كي بود ؟خودم را يادم نمي آيد شما چطور چيزي به خاطر داريد؟

كاش فقط انرژي هسته اي حق مسلم مانبود كه براي آن حلقه اتحاد بكشيم جناب رضایی!.كاش آزادي،نان،آموزش،رفاه،نفت سر سفرها،و نوشتن بي ترس از گرفتار شدن ،كاش جلوي مجلس صف كشيدن و فرياد زدن بي ترس از زندان هم حق مسلم ما بود.

كاش در دهكده ي عشق فراواني بود       تو بازار صداقت كمي ارزاني بود

بیت شعر بالا از مریم حیدرزاده

 

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 11:30 |

روزي تامل ايام گذشته مي كردم و بر عمر تلف شده تاسف مي خوردم و سنگ سراچه ي دل به الماس آبديده مي سفتم و اين ابيات را مناسب حال خود مي يافتم

اي كه هوايي مي رود و در خوابي

مگر اين چند روز را دريابي

نقل است كه چون در زمان ماضی نزدیک آقاجاني السلطنه دار فدراسيون را از براي سياست وداع گفت پس شيخ هوايي پير غلام را به جاي وي نشاندند پس فدراسيوني ها از براي نان به نرخ روز خوري در منقبت وي سخن راندند و عظيم ستايشش نمودند و محفل مصاحبه با روزنامه جات گشودند و ايشان نطقي نمودند نطقستان و دمها از عوامل و انصار آقاجاني السلطنه بريدند و دستها كوتاه گردانيدند و در این حين مقداري  از مواجب هيات محبان جبال درفدراسيون گيلان ناپديد گرديد و اين بهانه اي شد از براي تاختن به فدراسيون آقاجاني السلطنه و ظريفي گفت يا ابا(یعنی اي بابا) اين وصله ها بهر آقاجاني السلطنه و عواملش نچسبيد چرا كه اين درهم و دينار ناچيز است و ارزش نيست زمان بر آن رود!و در شان خداوندگان سابق فدراسیون جبال نباشد  پس فدراسيوني ها يك چندي صبر نمودند و چون از نان خبري نشد به يكباره بر آشفتند و از هر دري سخن راندند و مافيا براه انداختند بسان سينماتوپوغراف پدر خوانده ي مارلو براندو!

و كوهنوشت از بهر سياست مصاحبه هاي ايشان را با آب و تاب تماشا داد و جبال نوردان را گرد  خود آورد

و زارعي الدوله از مربيان نسوان هر روز يك عریضه در روزنامه جات نشر می داد ورضائي الدوله در وبلاغ خود تماشا مي داد و روزي ديگر گياه شناس و الخ

و هر روز مریدان بصورت خفیه راپورت بهر آقاجاني السلطنه بردي و رهنمود جديد ستاندي و به جان هوايي افتادي و آقاجاني السلطنه مي گفت اي مريدان گوش فرا داريد كه كنون اين مرد از پاي فتاده و ضربت آخر بايدش پس سلطان زاده به قلم شد و نسخه ي وي را در هم پيچاند و كوهنوشت به آب وتاب تماشا داد

نقل است كه رضايي الدوله در اوايل آمدن پير غلام شيخ هوايي دست به عصا بودمي و چون بديد آبي ز هوايي گرم نمي شود كنون هر روز عریضه هاي رنگانك تماشا دادي تا كلك وي بزودي بكندي

پس راپورت نزد شيخ هوايي بردند و ايشان گفت كنون انتخابات را به آتیه خواهيم انداخت تا جاي پاي محكمتر شود و آوردن راي از رعیت سهل تر و چون به رياست دارالعماره فدراسيون نصب شويم چنان گوش از اينان پيچانيم پيچستان! و زارعي را بلدچی (شهردار)زنجان گردانيم و رضايي را غاز چران تا باشد كه نسخه ي ما چنين نپيچند و گفتند اي شيخ كنون اگر انتخاب نشدي چه؟ گفت همه جا جار خواهيم زد كه ای رعایا بدانید زير آب ما را زدند اين مافياي فدراسيون! خدايشان هدايت كنندشان

مطابق با چندمین ماه سرپرستی فدراسیون هوایی سنه چهارصدو بیست وهشت قمری

فرشید ملقب به کاتب الدوله

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 15:15 |

زن:من اين حرفا حاليم نيست يا منو مي بري سفر يا اينكه دوباره مي رم خونه ي بابام اصلا خودت مي دوني وبچه هات

بچه ها:مامان بابا ترو خدا

جواد يساري:گريه كن گريه كن شايد اشكهايت آتش درونت را فرو نشاند و خواب غفلت را از چشمان خفتگان بزدايد

بعد يساري با صداي بلند :.بچه ها ااااآينه ي زندگيند

من:بابا زن از خر شيطون بيا پايين تو اين بي پولي و بي جايي كجا بريم خونه ي بابا چيه ؟اگر مي خواي خونه بابات بري اول طلاق بگير بعد(لاكردار به اين مفتي ها هم حاضر نيست طلاق بگيره)

زن:طلاق آره تو بميري مامانم گفته با چادر سفيد مي ري خونه ي شوهر با كفن مياي بيرون ضمنا بي پولي كه مشگل توئه اما در مورد جا اين همه دوست كوهنورد تو شهرستانها داري بدبخت تحويلت نمگيرند؟

من :دكي از خداشون باشه همشون زنگ زدند التماس مي كنند فرشيد تورو خدا بيا خونه ما اين منم كه تحويل نمي گيرم زنه مارو باش

زن:به هر حال من نمي دونم من الان چمدونارو مي بندم

من:(از ترسم):چشم بريم

نتيجه گيري اول:امروزه گفتمان در جوي صميمي و آرام شالوده ي يك زندگي دمكرات را تشكيل مي دهد نمونه ي بالايك زندگي سرشار از تفاهم را به تصوير كشيده است

نتيجه گيري دوم:چشمي را كه مي خواهيد آخر بگيد همون اول بگيد شر بخوابه

ا

زن:بسه اين اراجيف پاشو راه بيوفتيم

البته سفر خيلي خوبه انسان رو آبديده مي كنه(اينم توجيه من براي زن ذليليم)

همه ي مسائل بالا دست بدست هم داد تا يك مسافرت خوب را آغاز كنيم فلذا با مذاكره با همسر عزيزو بنا به امر ايشان بنا شد تا به همدان و از آنجا به كرمانشاه برويم(خاك بر سر زن ذليلم) آخ آخ صعود به الوند و بيستون واي خدا چه رمانتيك!

برا اين سفر بايد مقدمات رو آماده مي كردم ابتدا از تجربيات برنامه موفق!عزيزالهي در راهپيمايي قم سود جستم (ولي بهم نگفت چكار كنم پام تاول بزنه بلكه يه بهونه برا نرفتن باشه) و بعد سري به وبلاگ آموزگار زدم و ضمن مشورت با ايشون كرم ضد آفتاب متناسب با پوست خودم رو انتخاب كردم آخه مي دونيد پوست من حساسه مدام جوش مي زنه تازگيها يه كرم ضد لك و پيس گرفتم كه نگو معركه مي كنه جون مي ده واسه ميك آپ صورت

آخ ببخشيد از بحث خارج شديم

بگذريم اول تصميم گرفتيم بريم اراك اين بود كه زنگ زدم به آنا و آنا با صمميت تموم گفت كه:اگه  اين طرفها پا بگذاري قلماتو خورد مي كنم من پونصد تومن پول ندارم برم كوه حالا مهمونداري هم بكنم و من لذت بردم از اين همه مهمان نوازي بنابراين تصميم گرفتم برم همدان خونه سياوش اينها كه ديدم هيچ نشوني ازش ندارم بالاخره راه افتاديم و رفتيم خونه ي يكي از دوستان و اونها از بس مارو تحويل گرفتند كه فرداش همدان رو ديده و نديده فرار كرديم آدمها گا هي از تحويل نگرفتن فرار مي كنند ما از تحويل زيادگرفتن  بس پذيرايي و تعارف كردن كه كلافه شديم اين بود كه تصميم گرفتم الوند رو در فرصت مناسب ديگري فتح كنم

بالاخره قرارشد كه بريم كرمانشاه و بيستون را فتح كنيم كجا بريم كجا نريم آهان خونه ي ري را اينا

ساعت نه شب كرمانشاه جلوي در خونه ري را اينا

من:زنگ را مي فشارم

ري را :بله

من:سلام ري را منم فرشيد درو وا كن

ري را :فرشيد كدوم خ ... يعني خب كيه

من:بابا داودي طنز كوه

ري را:(به زبان كردي )حالك خاصه( بعد زير لب) مار از پونه بدش مياد جلو لونش سبز مي شه

من:شكورا

باباي ري را:دختر جان كيه اين وقت شبي نكنه مهمونه بابا جان بگذار اينايي كه اومدن از ديار دورو نزديك برن(از دست این بچه های اراک که خودشونو مهمونه خونه ی اینو اون می کنند) بعد دوباره كوهنوردا رو بريز اينجا

ري را:نه بابا كار گرشهرداري ماهيانه مي خواد

باباي ري را:اي بابا اينا كه همين چند روز پيش ماهيانه گرفتند

ري را:آقا فرشيد از همين راهي كه اومدي برگرد بگذار اين مهمونايي كه اينجا هستند برن بعد تشريف بيار

نتيجه گيري سوم:آدم هر جا يك دوست داشت نمي ره سرش خراب شه

بالاخره ما هم بعد اين همه مهمون نوازي تصميم گرفتيم شام رو در طاق بستان مهمون كرمانشاهي هاي عزيزشيم و كباب كوبيده سيخي ششصدو پنجاه تومن بخوريم بعدشم طرف يه قليون از تو كانال كولر در آورد داد ما كشيديم مواد مخدر كشيدنش راحتتر بود

حالا وقت خواب بود يا بقول بچه كوچيكم"ديده بخت خوابه"

هتل راه كربلا بي انصافها سي هزار تومن واسه هشت ساعت خواب از ما گرفتند اينا از شمربن ذي الجوشن هم بي انصافتر بودند تازه فهميدم راه كربلا از كجا مي گذره!

آخر سر هم رفتم بيستون عجب گويند بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد

جاي پاي اين ري را رو همه تن  كوه بود خلاصه از بس بارون بود دويديم بالا يه سلام به فرهاد خان داديم و فرار و ليكن تصميم گرفتم در فرصتي مناسب بيستون را هم فتح كنم

بالاخره هنوز كه مجسمه هركول لميده بود ما پاور چين پاور چين دور شديم از بيستون

سر از معبد آناهيتا در کنگاور در آورديم

من:(با عشق)عزيزم حالا چي شد طلبه شدي بيايي معبد آناهيتا

زن:چطور بايد مي رفتيم معبد آزيتا!(آزيتا دختر همسايمون هست)

من:برا لحظاتي صوت و تصوير م قطع شد و آنتن موبايلم هم كلا رفت(بعد تو دلم)بابا اين ديگه چقدر تيزه

من:بله! معبد! جالبه! چه خوب ببينم چي هست! آره و اينا راستي عزيزم يه كادو نمي خواي برات بخرم؟که با این کادو شر قضیه و سوتی من خوابید

خلاصه بعد از اين قضايا آهسته و شبانه از كنار همدان رد شديم در حالي كه اين دوستمون مدام اس ام اس مي داد كجاييد شب بيائيد خونه ي ما

توضيح يك:بعضي از قسمتهاي داستان خيالي بود مثل خونه ري را رفتنم اما تمام داستان آنا واقعي بود!

توضيح دو:عكسهاشو هم بلد نبودم بگذارم حالا اين دوستم گفته بده عكسها رو به من برات بگذارم

توضيح سه:ميدونم گزارش بي ارزشي از صعود و سفر من بود ولي از گزارش كوهنوردهاي پانصد توماني بهتر بود!

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 10:18 |