تبليغاتX
طنز كوه

در راستا ی گزارش برنامه کوهنوردی بعضی از دوستان که در وبلاگهاشون انتشار می دهند وخوردن و خوابیدن و راه رفتن خود را به تفضیل توضیح می دهند بدون اینکه انتقال تجربیاتی  داشته باشند و نکات آموزشی در آن بگنجانند و یا گزارش طوری تنظیم شود که  جذاب و خواندنی شود و همه ما در رودربایستی و با بی حوصله گی می خوانیم و یک کامنت می گذاریم که به به عزیزم چه گزارش جالبی فلذا ما هم تصمیم گرفتیم یکی از گزارش برنامه صعود خودمان را که حاوی نکات آموزنده بسیاری است بر خلاف گزارش آنها !انتشار دهیم تا هی شما کامنت بگذارید و ما هی نتوانیم احساسات خودمان  را ابراز کنیم

توضیحا این گزارش صعود دوم ماست اولش تو یکی از همین وبلاگها بوده اسم وبلاگ الان یادم نیست!

و دیگر اینکه تشابه گزارش و احیانا افراد کاملا اتفاقی است!

 

بعد تماس حاج اصغر اخوي اقدس خانم عبدي از هيات بد جور هوس كردم بار ديگه بعنوان يك حرفه اي قله اي رو فتح كنم بعد از اون فتح موفق اولي مطمئن بودم كه این بار هم مي تونم اين بود كه به فکر فرو رفتم ُبعد با بي حوصله گي كانال ماهواره رو عوض كردم ساعت از 12 هم گذشته بود نه اين كانال حال نمي ده اه اينم كه همش شوهست آهان مولتي ويژن واي خدا اين خارجيها چه بي حيا هستند اينا چيه  دارند پخش مي كنند شرم آوره !

به هر حال با هر زوري كه بود ماهواره رو خاموش كردم ابتدا براي اين صعود بايد ننه ام رو راضي مي كردم طفلي بابا كه بي خيال بود اجازه همه تو خونه دست ننه ام بودچه ميشد كرد اينو مي دونستم كه زن ذليلي  تو ايران داره بيداد مي كنه در هر صورت پاشدم رفتم ننه ام رو از خواب بيدار كردم با غرو لند پا شد كه

 چه مرگته؟ منم قيافه بهروز وثوقي تو فيلم رضا موتوري به خودم گرفتم گفتم ننه مي خوام برم كوه جون ننه كه مي خوام دنياش نباشه نه تو كارمون نياری ها ای  كه هي مصبتووو. ننه ام گفت: خاك به گور نصفه شبي منو بيدار كردي كه بري كوه به درك هر طبرستوني مي خواي بري برو! ذليل مرده و اينجا بود كه من از اين همه تفاهم بين مادرو فرزند لذت بردم و به نفس گفتمان در گرم تر شدن کانون خانواده و حفظ ارزشها  پي بردم! آخرش هم گفت: ننه يه پونصدي لب طاقچه هست اونم بردار.

 از پنجره خونه بيرون رو نگاه كردم چه برفي ميومد خدائي خيلي ستم بود كه تو اين هوا بخواي بري كوه اما چه ميشد كرد من يك حرفه اي بودم پس موبايلمو برداشتم و به دوستم يه اس ام اس دادم آخه اونم خيلي حرفه اي بود .نوشتم فردا كوه با حاج اصغر  طلبه اي بسم الله اونم يه اس ام اس داد كه يه جوك بود! واي چقدر بي ادب اما كلي خنديدم خواستم بعنوان يك حرفه اي كم نيارم اين بود كه يه اس ام اس توپ براش فرستادم اما بلافاصله اونم يكي ديگه فرستاد .

الان بحث پوز زني بود و بعنوان يك كوهنورد حرفه اي نبايد كم می آوردم !اين بود كه یه اس ام اس دادم به بچه ها هر چي جوك جديد داريد سند كنيد انگار همه بيدار بودند و هيچكي خواب نداشت  آقا آني اس ام اس بود كه مي اومد پوز زنون شده بود حسابی.خلاصه تا سه شب طول كشيد و بالاخره تسليم شد اما يه عكس سند كرد برام كه واقعا شرم آور بود و من بعنوان يك حرفه اي خيلي خجالت كشيدم  گفتم بابا فردا صبح زود كوه با حاج اصغر اخوي اقدس خانم هياتي طلبه اي؟ گفت: آره كي و چه ساعتي بريم گفتم: توچال ساعت ده صبح میدون سربند .

حالا بايد كوله ام رو مي بستم خب ببينم چي مي خوام قليان با تنباكو دو سيب تو اون هوا خيلي فاز  مي ده لباس كافي و زيرپيراهني !آهان براي اينكه اونجا  يك عكس بروس لي وار بگيريم بزنيم سر در وبلاگمون ُتخته نرد و ورق يك دست .حكم رو كم كني خيلي حال مي ده اونروز هفت هيچ برو بچ رو روشونو كم کردیم ُ ضبط پر تابلُ کاست به تعداد كافي ُپوشك بچه آخه يه وقت ديديم كسي بچه دو سالشو آورده كوه بي پوشكي نمونه ما هم كه مرام اين چيزا ُدوربين نه اين بايد عمدا جا بذارم خونه اگه يه وقت نشدو حال نداشتيم به برو بچ بگيم چون دوربين جا مونده مجبور شديم بر گرديم خب دوربين به درد اين كارا هم مي خوره! آهان زير شلواري واسه شب ماني و يه دست لحاف دوشك !

ننه اون لحاف دوشك من كو؟ كدومو مي گي ننه انداختم بشورم يه دونه ديگه داريم نيم داريه اونو ببرُ ننه لحاف دوشك نو نبري تو خاك و خولا ضايع ميشن ها. خلاصه كوله رو بستم اما اينبار حواسم بود كه كوله خواهرمو اشتباهي نبرم آخه دوبار اشتباه واسه كوهنورد حرفه اي مثل من افت داشت بالاخره  صبح اول صبح ساعت ده با اون دوستم زديم به كوه اول ولنجك يه كله پاچه توپ زديم بازم به حساب من آخه اون دوستم از من حرفه اي تر بود منم كه پونصد تومن بيشتر نداشتم و بعنوان يك حرفه اي هم نبايد جلو دوستام كم مياوردم اين بود كه ساعتم رو اونجا گرو گذاشتم و اومدم از كله پزي بيرون که دوستم گفت بيا يه عكس بگيريم كه من ييهو ديديم دوربين روجا گذاشتم و مجبور شديم بر گرديم و من وجدانم راحت بود كه چون دوربين جا مونده مجبور شديم برگرديم

نتيجه گيري

 

1-هروقت حال نداشتيد كوه بريد دوربين خودتونو جا بگذاريد

2-از هر هياتي كه زنگ زدند زود كوله تون را نبنديد ممكنه از هيات پنج تن آل عبا برا ختم انعام تماس گرفته باشند

3- هر گزارشي كوهي ارزش نوشتن نداره مثل همين گزارش

 نکته اخلاقی:سعی کنید در گزارشهایتان به انتقال تجربه و نکات آموزشی بهای بیشتری بدهید.

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 10:8 |

 

يكي از راپورتچي های ما اخيرا مقادير متنعابهي راپورت بصورت خفيه از وبلاغهاي جبال نوردي براي ما ارسال نموده كه ما هم در اينجا به بصر همه مي رسانيم

 آزاد کوه:وبلاگباشی. جبال نورد و فتوغرافچی ماهر که دست به قلم زیبائی دارد و اخیرا یک نامه خطاب به میرزا رامین خان شجاعی نوشته که ما خیلی خوشمان آمد و خدا خدا کردیم حالا که نمی توانیم تا بلاد اجنبیه بریم لااقل تا علی آباد کتول برویم بلکم این حاج عباس خان یک دانه از همین نامه ها برای ما بنویسد ما هم کلی کیف کنیم

تهران كوه:كماكان بصورت خفيه مطالب از اينور و آنور كف مي رود و به تماشا مي گذارد و اخيرا هم با غمپاني والت ديسني قرار دا بسته و سينما توپغراف نمايش مي دهد به رايگان و ما يك قسم كارتونيش را ديديم و کلی هم خنديديم

و اخيرا هم چند قامنت بصورت طعنه به رئيس فدراسيون در وبلاغجات نشر داده مي گويند چون در ايران كوه عظيم شماتت شده بود تهران كوه را با مديريت جديد براي رعيت مفتاح نمود و داد يك فتوغراف با زير پيراهني بصورت بروس لي وار سر در وبلاغ در برف به تماشا گذاشتند و ما جاي ايشان اينجا كلي يخ كرديم

آنا پورنا:كه مي رود به يك موضوع جالب تبديل شود بعد از مدتي ننوشتن و ارزيابي رعييت قامنت گذار تصميم گرفت بنويسد (چه تصميم اشتباهي)يك پست تماشا داده و در آن سناريوي يك سريال ايراني نشر داده كه خانم عبدي يا اقدس خانم از هيات يك فقره راپورت به ايشان داده كه بايد بيائيدو ما روي شما چرتكه انداخته ايم و جز نفرات ما هستيد و ايشان سعي داشتند ابوي را به نحو مقتضي راضي نموده تا بصورت خفيه نرود و بعد از كلي تلاش در مي یابند كه خانم عبدي از هيات پنج تن آل عبا براي ختم انعام تماس گرفته تا يك فقره دعا با هم برگزار كنند و كلي هم قامنت براش گذاشتند رعيت كه طفلي!

سرود كوهستان:كه به سياق سابق لينك مي دهد به اين و آن و يك دفعه نيز از طرف رعيت شماتت شد و ايشان در پاسخي منطقي برايشان شكلك در آورده چند فقره مصاحبه شيخ ما را نشر داده و وبلاغ مارا هم معرفي كرده كه از اين بابت ما خيلي خوشمان آمد و هي كيف كرديم وتازه لینک ماراهم داده اند و این موجب می شود زین پس ما هی در مناقب ایشان حکایت نشر دهیم و تعریف و تمجید کنیم

برج سينا:گوئي رعيت بد جور در خال و پول ايشان نواخته كه عظيم دلتنگ شده اند و گفته اند فعلا چيزي به تماشا نمگذارند و عده اي قامنت گذاشتند كه برگرد پشيمون ميشي آخر و به سياق فيلمهاي ايراني بمون مرد و بميرم برات بوده . يك فقره فتوغراف هم تماشا داده كه مردي تنها در حال قهر مي رود كه شايد خودشان باشند ولي ييهو دوباره اومدند الله اعلم

داستان كوه:كه چندي قبل ما يك بيوغرافي در احوالات ايشان تحرير نموديم كه هم خومان و خودشان كيف كرديم فعلا هم نشسته در بلاد اجنبيه و مك دونالد مي خورد و كوكا مي نوشند مباح جات! كما في السابق مودبانه گير مي دهد به اين و آن ضمنا ما نديدم هيچ فتوغرافي در وبلاغشون به تماشا بگذارند حفظهم الله ضمن آنكه باشقاه آرش که مال خودشان است را هم به تيغ نقد سپرده اند و اين نشان از آن دارد كه به هيچ تنابنده اي رحم نمي كند چه رسد به رعيت جماعت و جبال نورد

سرپهنه گي:كما في السابق مكنونات قلبي را بصورت كلمات غريبه كه نه فارسي است نه انگريزي و نه افرنسيه و فقط رسمالخط آن به عجم مي خود مي نويسد و گاهي از گنو هم مي گويد كه ما بعضا مقادير متنعابهي وقت صرف مي كنيم  و به قاعده دويست بار مي خوانيم تا يك كلمه اش را در يابيم كثرالله امثالهم

بلك راك: كه در تحريريه ی بهنام خان عندليبي سرآمد بلبان پارسي گوي به چاپ مي رسد چند فتوغراف زيبا تماشا داده است و در آن يك فتوغراف غريبه به تماشا گذاشته است كه يك نفر بصورت معلق از روي پلي بر روي رودخانه آويزان است و دل ما هري ريخت خدايش نگهدارش باد  همينطور نقدي آزاد زده بر حوادث كوهنوردي نقدستان و

يك كلمه قصار آورده است كه متاسفانه حوادث كوچك باعث مرگ آدمهاي بزرگ مي شود حفظهم الله

كوهنوشت: ميرزا حسين خان راپورتچي معروف به کارشناس تشخیص هویت كه از اطراف و اكناف راپورت مي دهد و تمام آنها را بصورت خفيه از اينور و آنور كش مي رود ليك با ذكر منبع و ماخذ و گاهي خود تحليلي بر آن مي نهد وچند روز پيش يك فتوغراف تماشا داد كه ما خيلي خوشمان آمد و آن يك سرباز اجنبي بود كه حمار مراد خان را سوار بود و به طرف رعيت تير مي انداخت و گوئي مقرر كرده اند تركش آنها را همين روزا سر ما بريزند تا آندم كه ما فغان بر مي آوريم انرجي هسته اي حق مسلم ماست معاذالله. گویا میرزا حسین خان توسط برخی تهدید شده است که در جهت هم هوایی در ارتفاعات فدراسیون هیچ لینکی به طنز کوه ندهد در غیر این وجه با توبیخ کتبی درج در دوسیه مواجه خواهد شد نقل است كه منتقد ادبي اديب الممالك فقط در اين وبلاغ قامنت مي گذارد به سياق خودمان در زمان ماضي

تاريانا:كه ما از اسم وبلاغش خيلي خوشمان مي آيد باز هم به سياق سابق يك گزارش سفر نوشته به قاعده چند صفحه كه از بس طولاني بود به سفر نامه ماركوپولو مي ماند وليكن ما نفميديم ايشان نامشان دايي علي است يا كنيه شان يا اينكه دايي تمام رعييت هستند كثرالله امثالهم

كلاغها:نوشته فرامرخان نصيري از وبلاگباشي هاي جنجالي كه چه مي كنه با اين كوه حفظهم الله و بعضا حکایتهای حاشيه اي جالبي كه مطبوع طبع ماست به نشر مي رساند خاصه فتوغرافهاي مراسم كه كلي كيف دارد براي ما اخيرا يك مطلب نشر داده كه هم سياهكل را به رعييت تبريك گفته و هم بيست و دو بهمن و ما نفهميديم بالاخره به چپ مي زند و يا به راست و عظيم ميان وبلاگباشي جسارت دارد كه به هر كه خواهد با نشان گير مي دهد نه مثل ما كه بصورت خفيه مي نويسيم و اخيرا هم وبلاغ ما رو معرفي كردند كه ما كلي از اين حيث كيف كرديم و هي نمي توانيم بسان بانوان صعود به اورست احساس خودمان را ابراز كنيم

كوهنوردي:رضا آموزگار از نوباوگان وبلاغها كه از اسما وبلاغها يك كوه ساخته بود در وبلاغش و مدتي جوگير شده بود و هي بجاي اينكه بگويد وبلاغ فقط طنز كوه مي گفت وبلاغ فقط آناپورنا و ما نفهميديم اين وبلاغ آنا پورنا چه تحفه نطنزي است كه ايشان چسب شده اند به ايشان و رعييت معروض داشت بعد آن مصاحبه با صاحب وبلاغ كذايي فعلا به سكوت رفته اند و مي گويند وبلاغ همه بجز آنا پورنا و ظريفي بگفت اگر بودش با ديگرانش ميلي چرا سانسور كرد وبلاغ ليلي

فانوس كوه:كه بي برقي و در تاريكي نيكو چراغي در جبال است .از بلاغهايي كه اشعار نيكو عظيم نشر مي دهد و ما كيف مي كنيم و مي خوانيم  آنها را. چندي  است يك پست نشر داده به مضمون بنام خداوند و عظيم خلق الله را در معني آن سر كار گذارده اند لااله الا الله

فالوده:كه ما نمي دانيم رعيت در سوز سرما چطور آن بالاها مي تواند فالوده خورد كه ايشان نام وبلاغ خودرا فالوده گذاشته اند شايد از آن جهت است كه همه چيز را بهم مي پالايند و پالوده اي ساز مي كنند فالوده وار و مدام حکایت مي کند از كيف كردنشان و دل ما را آب مي كند بي انصاف

فانوس:مليكا خاتون دخت وبلاغنويس يك فتو غراف از قبرستان ترسا به تماشا گذاشته است كه دل ما هري ريخت و از ترسمان نتوانستيم تحليلي بر آن نهيم جز اينكه كل نفس ذائقه الموت و تا صبح خواب هوایی را دیدیم که جلوی هوای مارا از برای تنفس می گیرد و ما هی می میریم

كوه در من:حاج مهدي معماري كه جبال را در خود ديده اند و نام وبلاغ خو د را چنين گذاشته اند يك خاطره از بي انصافي رعيت گفته اند كه دل جبال نوردان را بدرد آوردد وما اول فكر كرديم كار خوشان بوده و كلي ناله و نفرين كرديم بعد ديديم خير كار رعيت دگر بوده كلي دعا و استغاثه  و استغفار كرديم

نوپتسه :كه گاهي به سياست مي زند و اين كتاب كفر آميز قلعه حيوانات را هم خوانده اند يك موسيقي از اجنبي بر بلاغشان دارند كه ما كلي كيف مي كنيم و هي كيفمان را نزد همه ي رعيت بروز مي دهيم و گاه ساعتها وبلاغشان باز مي گذاريم و روزي صد بار عاشق دختر شاه پريان مي شويم گاهي فتوغرافهاي جذابي نشر مي دهد در خور حفظ هم الله

كوه قاف:نيكو وبلاغ تخصصي از مربي نسوان در اورست است كه نمي دانيم الان چطور به ايشان گير بدهيم اما يك فتو غراف تماشا داده اند كه عده اي كلنگ طلايي گرفته اند ليك توجه نكرده اند بايست جايزه (كلنگ زن) طلايي را به عده اي تو مملكت خودمان جايزه داد كه آنرا برداشته اند و به جان اين سر حداد افتاده اند

در مورد ساير وبلاغها چيزي نيست بگويم( مگر آني كه جا مانده است )به جهت اينكه فعلا در خلسه بوده و هيچ نشر نمي دهند باشد كه فعال شوند و ما عظيم گير دهيم ايشان را.

مصادف با بیست و چهارم محرم الحرام سنه ۱۴۲۸قمری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 10:19 |

با توجه به اينكه اين روزها بازار مصاحبه داغ استُ همچنين اخيرا سرپرست فدراسيون طي مصاحبه اي با روزنامه ها از برنامه هايي گفته اند که با محاسباتی که ما کردیم عملي شدن آن با حداكثر زمان ممكن باز يك بيست سال به طول مي انجامد و ما(ما:عنوان خبرگزاري) هر چه چرتكه انداختيم با ابلاغ سرپرستي موقت ايشان جور در نيامد اصلا هم به ما چه !

ما مصاحبه مطبوعاتي اخير ايشان را به سياق طنز كوه تنظيم كرده ايم از نظرتان همين جوري هي مي گذارانيم

ما:سرپرست عزيز شما از كي كوهنوردي رو آغاز نموديد؟

سرپرست: ضمن انكار هوكاست و كوبيدن مشت به هان ياوه گويان شرق و غرب اين حقير از دوسالگي كوهنوردي رو آغاز نمودم اما بابام بخاطر وجود رفقاي ناباب نمی گذاشت تنها برم و چون كوله هم نمي تونستم حمل كنم منو تو كوله يا آغوشي مي گذاشتند و مي بردند اينه كه من كوهنورد شدم

ما:خاطره اي هم از آن دوران داريد؟

بله چون من دو سالم بود و غذا خور نبودم و فقط شير مي خوردم شيرو خشك هم كه ايادي استكبار مثل الان تو بازار نريخته بودند و كوه هم كه مي دونيد سوخت وساز و كالري و اين قرطي بازيهايي كه اين روزا در آوردن توش زياده به خاطر همين بابام گاومون رو هميشه با خودش كوه مياورد و هي شیرش مي دوشيد مي داد به من مي خوردم .اينه كه من كوهنورد شدم

ما:گفته ايد از كشتي و دو و ميداني هم سر رشته داريد چطور به اين رشته ها رو آورديد؟

سرپرست:من هميشه دوست داشتم قله ها رو فن سالتو بزنم برا همين هم رفتم و كشتي ياد گرفتم و چون بخش اعظم جواني ما در رژيم غاصب و دد منش و بعثي! پهلوي بود و ما هميشه بايد برا يك لقمه نون مي دوديم اينه که دونده هم شدم.مشگل نان الحمدالله در اين دولت براي ما مرتفع شد و ما دو را كنار گذاشتيم و اين بود كه من كوهنورد هم شدم اما بعد انقلاب چون مدام مشت محكم به دهان ياوه گويان شرق و غرب مي كوبيدیم بوكس هم آموختم .

ما:چطور شد ايده راه اندازي كوهنوردي در وزارت راه به ذهنتان رسيد؟

سرپرست:والله اونجا كه بوديم هر چي به راههاي كشور نگاه مي كرديم پر چاله و چوله و پستي بلندي بود و همش بايد بالا و پايين مي رفتيم و لذا تصميم گرفتيم گروه كوهنوردي راه اندازي كنيم تا بتونیم از این پستیها و بلندیها عبور کنیم و تازه در مصرف سوخت هم صرفه جوئي كنيم

ما:از رفاقتتان و چگونگي آشنایی با مهندس علي آبادي بگوييد؟

سرپرست:از زمان جنگ و پشت لودر در جهاد. آخه ما سنگر سازان بي سنگر بوديم يه روز رفتيم يه سنگر بسازيم..من با لودر يه تپه بزرگ درست كردم علي آبادي هم اونجا بود بعد من يیهو يه جستي زدم رفتم بالا تپه علي آبادي گفت به به تو كوهنوردي اگه من يه روز رئيس تربيت بدني بشم تورو سرپرست فدراسيون كوه مي كنم اين شد كه اين طوري شد.

ما:شما از برنامه هاتون اينه كه مي خواهيد كوهنوردي رو فراگير كنيد ميشه بيشتر توضيح بدهید؟

سرپرست:بله  مثل رئيس جمهورمون كه نفت رو سر سفره هاي مردم آورد !ما هم قصد داريم كوهها و قله هارو سر سفره مردم بياريم تا مستضعفاني كه پول ندارند لوازم گرون کوه رو بخرنند بتوانند براحتی توي خونه از كوهها استفاده كنند

ما:اما شما سرپرست فدراسيونيد و اگر انتخاب نشديد و كسي ديگه رئيس فدراسيون شد چي؟

سرپرست:اولا بنده تمام اين برنامه هارو در همين دو ماه انجام مي دم و هيچ كاري هم نداره فوت آبه. اما در مورد انتخابات كي گفته من انتخاب نميشم؟ امر كرده اند بايد انتخاب شويم كه مي شويم

ما:شما تقاضاي سي ميليارد تومان كرديد يعني بودجه فدراسیونو خواستيد سي و سه برابر كنيد چطور دولت و سازمان تربيت بدني اين پولو تهيه كنه؟

سرپرست:از صندوق ذخيره ارزي بر مي داريم ما يه صندوق داريم تو خارج كشور بهش مي گن ذخيره ارزي هر چي بخوايم زودي از اونجا بر مي داريم خيلي توش پول داريم

ما:گفته ايد كه ايران رو مي خواهيد به مركز كوهنوردي خاورميانه تبديل كنيد چطوري؟

سرپرست:خيلي راحت يه هفت هشتا قله ديگه مي سازيم و جذب توريسم مي كنیم بسيار راحته .مثلا به مردم مي گيم نخاله هاي ساختمانيشون رو دور نريزند و بيارن يك جايي كه ما بعدا اعلام  مي كنيم بريزند و يك تل بزرگ درست كنند بشه قله !بدون خرج! و ارز آوري هم داره تازه شم. وحتما هم از مشابه خارجيش بهتر خواهد بود.

ما:گفته ايد كه دو مدرسه كوهنوردي در زاگرس و البرز مي سازيد ديگر چه برنامه هايي داريد؟

سرپرست:ساخت چند مهد كودك چون خودم هم از دوسالگي کوهنوردی رو شروع كردم ُدانشگاه ،پارك شهر بازي وغيره از برنامه هاي ما هست تازه سرويس رفت و برگشت هم  مي گذاريم تا خانواده ها راحت باشند و بعد در آينده اينها را لژيونر مي كنيم تو باشگاهای اروپایی مثل همین علی کریمی تو باشگاه بارسلونا!

ما:چطور در اين مدت كم مي خواهيد اين سي سالن سنگنوردي را بسازيد؟

سرپرست :بسيار راحت و سريع سی تا سوله مي زنيم چند كاميون سنگ هم توش خالي مي كنيم برن جوانها سنگ نوردي كنن

ما:چه برنامه اي برای جذب جوانان به كوه داريد؟

سرپرست:با ايجاد موارد انگيزشي در كوه مثل ساخت سالنهاي بيليارد .كلوپ فوتبال دستي،پيتزا فروشي كه من عاشق مخلوطش هستم،بوتيك برا خانمها و فروشگاهاي لوازم كودك وغيره باعث جذب جوانان خواهيم شد.

ما:فروشگاه لوازم كودك براي چه؟

سرپرست: چون من خودم از دوسالگي كوهنوردي رو شروع كردم مي دانم كودكان چقدر در كوه مشگل دارند از قبيل نبود شير خشك و پوشك و اين چيزا كه اين را هم ما حل خواهيم كرد

ما:با تشکر از مصاحبه تون

 

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 12:35 |

ما در كنا رجميع وظايفي كه در كوه داريم بعنوان يك كوهنورد پيشرفته با فضوليهاي گسترده بخشي از وقت گرانبها رو صرف پاسخ به سوالات همنوردان عزيز مي كنيم كه در ذيل متن پرسش و پاسخ به نظرتان مي رسد

فضول عزيز

علت آمدن آقاي هوائي با تله كابين به توچال ناشي از كوهنورد نبودن ايشان نیست مگر نديد گفته اند از دوسالگي كوهنوردي مي كردند بلكه اخيرا در حال صعود به كي 2 دچار آسيب ديده گي شدند چون قله را در حركت يك ضرب بالاي سر بردند و دچار كمردرد شدند ضمنا ايشان آبي هستند يا قرمز ما نمي دانم و به ما هم ارتباط نداره كه قرمزته بابا!

دوست عزيز

شما بي جا كرديد از مصاحبه ي ديروز آقاي هوايي خنده ات گرفت توي مملكت ما همه چيز ممكنه ضمنا ايشان مي دانند 30 ميليارد تومان چقدر پول است .

جناب آقاي خمار

عزيز دلم اينكه فرموديد خود مهندش هوايي گفته مي خواد اشتعداد هارو شناسايي كنه منژور شما نبودي بازم اكس زدي انگار

همنورد عزيز

بله شما براي دوست شدن با آقاي هوايي هم بايد بلد باشي در ارتفاعات خوب هم هوايي انجام دهيد هم در فدراسيون مثل بعضي از همكاران ايشان كه اينكار را به خوبي انجام دادند.

همشهري عزيز آقاي بشير گنجي

ننوشتن ايشون فعلا بعلت تهديد مافياي كوه نيست بلكه خسته شدند، عاشق شدند چي مي دونيم همين چيزا ديگه.

محمود عتيقه نژاد عزيز

بابا انكار هولو كاست هيچ ارتباطي با كوه و كوهنوردي نداره عجب گير كرديم ها ضمنا به ما چه چرا داور پور رفت عجبا!

فاتح اورست عزيز

اينكه آقاي زارعي به اردو نيومده دليلش را ما هم نمي دانيم حالا شما ازكجا مي دانيد ايشان چون ديده بودجه فدراسيون زياد شده دارند قيمت بالا مي برند

عبدالله جان

براي اردو اورست ده هزارتومان را بايد به حساب فدراسيون واريز كنيد نه كميته امداد ضمنا اين دو جا با هم تفاوت دارد.

 غضنفر عزيز

خري را كه در كوهنوشت ديديد و يك سرباز امريكائي روي آن نشسته ملوس خر گل مراد نيست اين همان خر مراد است كه فعلا ايشان و دولتشان سوارندو ما خيال مي كنيم به گل ماندند همين الان هم تو مملكت خودمان خيلي ها سوارند ما بي خبريم نمونه اش همين...لااله الالله

خانم ف.ت.ج.چ .خ

اينكه هر آي دي در بلاگفا انتخاب مي كنيد قبلا بنام يوزر ديگه اي به ثبت رسيده ناشي از اشگال در سيستم شما نيست سند بلاگفا را كلا به نام آقاي عزيراللهي زدند برويد جاي ديگه وبلاگ بزنيد

آقاي هول عزيز

بابا جان اون مصاحبه قلابي بود! كدام تاريخ عروسي و كدام كارت! كه مي گوييد چرا به شما نداديم اصلا عروسي اي در كار نيست

جناب شكاك

خير اينكه ما از بعضيها تعريف مي كنيم و از بعضيها نه ناشي از اخذ زير ميزي نيست توصيه هم قبول نمي كنيم ولي قيمتي را هم كه پيشنهاد داديد خدائي خيلي كم بود انگار از اوضاع بازار و قيمت گوجه فرنگي بي اطلاعيدها!

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 13:38 |

گویند روزی شیخ حسین هوائی در زاویه نشسته بود وملعبه  فوتبال پرسپولیس و استقلال  را از آنتن قمر مصنوعی نظاره می کرد و مدام تخمه می شکست وبه اطراف و اكناف پف مي كرد و غريو مي آورد كه  اس استه  و خدا خدا می کرد پرسپولیس سه بر صفر بازنده شود تا این لنگیهای ضایع حالشان تو  قوطی شود که دق الباب شد و فوجی از مریدان وي از  فدراسیون کوهنوردی به نزد وی شدند و سلام عرضه داشتند و گفتند ای شیخ چه می گوئی در مورد فتح اورست به بار دیگر؟ كه  کنون جهانیا ن منتظرند تا  نسوان این سرزمین فتح الاورست کرده و باز هم اولین باشند ومشتي محكم به دهان ايادي استكبار باشد  شیخ مشوش شد و نعره بر آورد که مگر نمی بینید دارم ملعبه  فوتبال می بینم که مریدان بگفتند ای شیخ تقصیر از ما ندانيد که کنون عده ای از نسوان و رجلان به بالای توچال شده اند و می خواهند عضو تیم ملی شوند تدبیر چیست و شیخ فرمود به ایشان بگوئید با دعوت از لژیونرهايی چون کریمی و مهدوی کیا ایشان جائی در تیم ملی ندارند پس مریدی عرضه داشت شیخ ما به سلامت باشد منظور تیم ملی کوهنوردی است و زیر لب بگفت بابا خدا رحمت کند حاج صادق را و شیخ بگفت چه گفتی که مرید متوحش ندا داد هیچ ای شیخ سلامتی خداوند فدراسیون کوهمان را از باریتعالی مسئلت نمودیم

پس شیخ مریدان را بگفت کجاوه ای نیکو از تله کابین توچال فراهم آورید تا با منزل زود به نزد ایشان شویم و کوهنوردان را بگویید چون شیخ ما عظیم به کوه می شود یک چندی است زانو درد دارد و لذا از اين جهت است که با تله کابین به کوه شده اند .في الفور مریدان اسباب و اداوات ایاب و ذهاب ایشان مهیا نمودند و به نزد کوهنوردان شدند و در طرفه العيني در توچال جلوس نمود و گفت بپرسید از من کنون که میان شمایم اما قبل از آن بدانيد كه ما نافي "هلو كاستيم "چنانكه صاحب هاله نور به قاعده سه گز در سه گز به حريمش فرمودند.

پس کوهنوردی گفت ای شیخ چه می گوئی از ده  هزارتومان که از ما ستاندند از برای این اردو و آیا نیک است که بیش دهیم؟ پس شيخ گفت مگر نشنیده اید که گفته اند هر که بامش بیش برفش بیش و چون اورست بام دنیا است هر که بیشتر دهد عضوتر است چرا که فدراسیون هم خرج دارد هم برج

و کوهنوردی گفت ای شیخ خرجش را دانیم اما برجش چیست؟ که شیخ گفت برجش همین هزینه تله کابین ما و اینترنت کوهنوشت و قص علی هذا

کوهنوردی از نسوان گفت ای شیخ دگر چه کنیم که بلکه انتخاب شویم پس گفت اي منتقد ادب صفت كنون مراقبت كن تا اينان اختلاط نكنند كه گفته اند

 آنانكه در هم آميرند ومخلوط شوند

از صعود به اورست مغفول شوند

گر هيچكس اين پند نشنيد و كار نبست

گوششان پيچانيد تا عبرت سايرين شوند

و گفت گر

توانید با یکی  از  دست اندرکاران تزویج نمایید تا انتخاب شما سهل شود و كوهنورد گفت کنون ای شیخ اگر آن مرد قبلا تزویج نموده بود چه؟ و شیخ گفت ای بی خرد مگر ندانید شارع مقدس تا چهار تا فی الدائم مجاز دانسته و هر که سر کشی نمودی مجوز سیاست داده پس بيم به خود راه ندهيد كه نيكو راهي است

کوهنوردی دیگر بگفت ای شیخ آيا تحریم کنندگان حذفند؟ و گفت تا چه پیش آید اگر استعداد داشته باشند و حق فدراسیون را بجا آورند و به نزد ما شوند و طلب بخشش کنند و  پدران پولدار داشته باشند و طبابت به رایگان کنند ما در کار ایشان تجدید نظر کنیم

کوهنوردی دیگر پرسید ای شیخ زارعی چرا نیامد؟ پس شیخ گفت کنون ناز می ریزد و بازار گرمی می کند و بر قیمت می افزاید مصاحبه می کند و از پر شدن تقویم می گوید او را هم ساکت خواهیم که که ما تدبیر بسیار داریم

كوهنوردي گفت اي شيخ سايرين فاتحين قبلتين! به كجايند پس كنون؟ و گفت يكي را حاج صادق داد به ارتفاعات ادمش كردند و آن يكي را به شوي داديم و ديگري راباز به آشپزخانه فرستاديم يكي را وبلاگ داديم و يكي چون طبابت دندان مي دانست داديم تا دهان خلق خدا نيك سرويس كند و عجيب است كه دگر رضائي هم خبري از وي نمي دهد

كوهنوردي گفت اي شيخ ما به جبال شديم از دو مسير يكي طولاني و سختر آن يكي نزديك و سهل تر اين به عدالت نباشد؟ گفت اي بي خرد اگر عدالت نباشد نجابت است و ما رسم اختلاط جز به تزويج مجاز ندانيم

بانوئي گفت اي شيخ كنون زنان ما عنوان اولين زن مسلمان را يد ك كشيده اند و ما مي خواهيم اولين باشيم تدبير چيست؟

گفت نيكو سخني است اين صعود را با چادر انجام مي دهيم و نامش را مي گذاريم اولين زنان صعود كننده با چادر و اين چند مزيت دارد يكي اينكه حفظ حجاب و عفاف كرده ايم و يكي هم كه ديگر نياز به خريد چادر از براي استراحت در شب نباشد .

پس شيخ در گوشي پرسيد از رضائي كه نتيجه ملعبه فوتبال چه شد گفت 2 بر صفر استقلال جلو هست و شيخ گفت اي حسين آبيته يا قرمزته كه حسين گفت همانا آني كه شيخ ما بر سبيل آنست و شيخ لبخندي بزد و بگفت احسنت آبيته نيكو مريدي هستي و رو كرد به جمعيت و گفت ما الان كار داريم و كلي داشتيم در منرل رتق و فتق امور كوه مي كرديم لذا اين اردو را همين جا بگذاريد تا يكي بهتر برگذار كنيم و غايبان را داغ كنيم و دعا كنيم در امتحاناتشان صفر شوند و ما هم به سرا شويم و كوه تدوين كنيم بسان تدوينگران فيلم و گفت رضائي بگوييد سريع كجاوه تله كابين مارا بياورند تا به نيمه دوم برسيم و ايشان جلسه را با كلام آبيته به اتمام رسانيد

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 8:18 |

اين نزديكها سرزميني است كه كام خشك كودكي را نه با جرعه اي كه با تير سه شعبه اي دريدند

 شنيده ام كه گريه كودكان گونه شان را تر نکرد و چشمان در حسرت قطره ي اشكي خیره بود

  آب در چشمان هم كيميا بود

هرزه گان حريم يار دريدندو دست ساقي بريدند و اسب به پيكر ها تاختن وپا هاي غريزه چه داند بر چه مي كوبد و كام خشك زمين را با خون سيراب كردند

شنيده ام كه شبيه ترين مردم به او را .رخش با تيزترين تيغ دريدند وآسمان و آسمانيان غمگینانه گريستند

شنيده ام ملعبه ي كودكي را سر بابا قرار دادند و خرابه را خوابگاهش و زنجير به پاي نحيفش كشيدند و هيچكس شرم نكرد از نگاه معصومانه اي

 

و شنيدم كه عشق را ذبح كردند و گفتنش چه ديدي گفت نبود جز زيبائي

شهادت سالار شهيدان تسليت

باقی بقایتان و باشد تا پایان مراسم سوگواری

دعا کنید مارا هم

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 13:19 |

في احوالات رامين خان شجاعي ديلماجباشي

رامين خان شجاعي ديلماجباشي از نوادر جبال نوردي بود و عظيم جبال مي رفت و جبال مي دانست و بعض اوقات در راس گروه مي شد و به جبال مي شد و اختلاط مي نمود جبال نوردان را و ليك مراقبت مي نمود كه خوب مخلوط نشوند تا منتقد ادبي وي را به چالش نكشد. گويند انگريزي نيك مي دانست و تا مي شنيد سريع بر گردان مي نمود آنسان كه روزي براي اخذ جواز اقامت به سفارت بلاد دشمن امريكا شده و تا قنسول را بدید گفت :

(can you speak english)ا و ميگويد نمي دانم چرا سفير به من گفت (just get out)و هنوز هم نمي داند چرا وي را از در براندند وليكن همشيره و منزل را ويزا همي دادن و وي را را بيرون راندند همي تر، پس  زانسان به همه بگفت چون به موطن عظيم عشق مي ورزيم نرفتيم (حفظهم الله )و مانديم از اختلاط مواظبت نمائيم. گويند انگريزي نيك مي دانست و مي نوشت و تلميذ مي كرد و تا طفلي از مكتب خانه از وي مي پرسيد في الفور ديكشنري مي گشود و بعد ساعتي ترجمت مي كرد آورده اند كه روزي طفلي از وي پرسيد (whats your name)و ايشان در برگردان بماند و چون به تنگ آمد نعره بر آورد كه اين از كلمات عبري است و مرگ بر اسرائيل و زين پس اين سوالات در ام القراي اسلام ممنوع و بايست  هفت روز و هفت شب مدام روزي هزار بار استغفار  كني بل كمي از گناهت بخشوده شود.گويند چنان در ترجمت سزيع بود كه به محض اينكه كتابي انگريزي بدستش مي رسيد سريع آن را به دارالترجمه سر محل دادي و به نام خود نشر دادي الله اعلم

گويند رامين خان كثرالله امثالهم تلمذ مهندسي كرده بود و روزها و شبها خيابانها و كوها را گز مي نمود و در عدد پي ضرب نمودي و ارتفاع اورست بدست آوردي چونان كه روزي كوه بچه گان را فرياد بر آورد كه بالاخره ارتفاع اورست را در آورديم و كوه بچه گان غريو بر آوردند بابا ايول تو ديگه كي هستي

گويند شبي به ميهماني شده بود و از اطمعه و اشربه و تمامي ماكولات مباح عظيم خرده بود و چون به منزل رسيد آروغي شگرف ساز نمود و گفت امشب بايد فدراسيون آقاجاني را نقد كنم و كاغذ و دوات برداشت و نوشت ليك فردايش منقد ادبي اديب الممالك صد صفحه پاسخ وي تقرير نمود و همين شد كه شهر و ديار و وبلاغ و جبال و جبال نورد به آشوب كشيده شد و همه گان به جان هم افتادن و ايشان هر دو نيكو خنده اي نمودند و منتقد را گفت عجب حالي كرديم بابا. آورده اند كه از آنروز به بعد عباث جبال نورد مشهور بنا به توصيه منتقد اديب الممالك مشغول تف زدن به خاك از براي ساخت ملاتي نيكو مي باشد تا گل بگيرد در هر چي وبلاغ است .

گويند در باشقاه دماوند فعاليت مي نمود و بعد مدتي به آرش شد روزي كوه بچه گان گفتند اي شيخ نام دماوند را از چه سبب براي اين باشقاه انتخاب نمودند پس كمي تامل و تعمق كرد و گفت والله ما هم نمي دانم اما گمان كنيم از روي بطريها آب معدني كه ما هم خورده ايم و نيكو طعمي دارد بر گزيده اند و كوه بچه اي گفت اي پير و اي مراد آب كه طعم ندارد و رامين خان بگفت آفرين خواستيم دانش جبال تو بيازمائيم

گويند در نزد جبال نوردان به پيشنهاد الدوله نقاد هم شهره بود و به همين جهت لوح نوشتي به نام داستان كوه در ملعبه بيل گيتس راست نمود و در آن قصه ها بسيار گفت از جك و لوبيا ي سحر آميز تا آليس در سرزمين عجايب، قصه ي پر غصه ي حاج صادق و نقد منتقد منطوق كه آخري را خودمان نفهميديم چه بود

شهره است يك چندي است به ينگه دنيا رفته است از براي ديدار منزل و ليك  در آنجا هم دست از سر وبلاغها ي كوه بر نمي دارد و مدام نقد مي كند نقدستان

خدايش حفظش كند 

مطابق با چهارم محرم الحرام سنه 1428 قمري

+ نوشته شده توسط فرشيد در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 9:38 |

اين روزها به ميمنت مديريت صحيح در ورزش كشور و همچنين در بخش كوه وكوهنوردي و همينطور خدمات صادقانه حاج صادق و تلاش همكارانمان در فدراسيون در هم هوائي با هوائي الحمدالله حوادث كوهنوردي هم كه به زير صفر رسيده و تنها مشگل كوه فقط همين است كه حيف شد داورپور رفت فلذا با عنايت به فراغت همكاران ما در كوه و وبلاگنويسي چون مطلب مهم ديگري نمانده اين طفلكي ها هم به ساير امور جزئي و خير مي پردازند(مثل خودم) از جمله مصاحبه زير كه ما متن آنرا اينجا منتشر مي كنيم

جند روز پيش رضا آموزگار به آنا پيشنهاد داده بود كه يك مصاحبه با ايشان انجام دهد(بعضي ها خيلي بيكارند ها) و ليكن نامبرده امتناع كرد ما خودمون نشستيم و يك مصاحبه خيالي ايشان با ايشان را راه انداختيم كه ملاحظه مي كنيد(بيكارتر از اونها مائيم)

آموزگار:ضمن اينكه وبلاگ فقط آناپورنا و با خوشامد گويي به شما ممكنه كه خودتونو معرفي كنيد

آنا:(با كمي حركات موزن چشم و ابرو)من آنا هستم

آموزگار:(برا لحظه اي پخش زمين مي شود)ممنون ما هم همين اعتقاد را داريم كه وبلاگ فقط آنا پورنا ضمنا منم 22 سالمه و درس هم مي خونم بچه خوبي هم هستم پارسال هم معدلم بيست شد بابام يه دوچرخه برام خريد اينقدر تند مي ره راستي شما چند سالتونه؟

آنا:من بيست سال و يه خرده مه

آموزگار:ديشب مامانم مي گفت اين آنا خيلي دختر خوبيه منو ياد جواني هاي خودم مي اندازه

راستي آنا كوهنوردي رو كي و از كجا شروع كردي؟

آنا:از بچگي و رو كول بابام بعد كم كم از پشت بومها بالا مي رفتم كه سر اين هم يه دفعه كتك سيري از مامانم خوردم

آموزگا:النكاح سنتي..يعني منظورم اينه كه شما قصد ازدواج داريد انشالله بزودي من مي خوام سر كار برم يه حقوق خوب هم بگيرم

آنا:واه واه ازدواج با اين مردهاي پر مدعاي ايراني سي سال! ولي شما دعا كن بخت منم وا بشه ديشت رفتم امامزاده محلمون 100 تا شمع نذر كردم ولي كلا خير! فعلا قصد ازدواج ندارم

آموزگار:آني جون ببخشيد خانم آنا شما غير كوهنوردي به ورزش ديگه اي هم علاقه داريد

آنا:البته فوتبال اونم گل كوچك و تيغي بچه كه بودم زياد بازي مي كرديم تو خاطرات يلدا هم گفته بودم اتفاقا يه دوست هم داشتم اسمش يلدا بود زياد بازي مي كرديم اسب سواري هم دوست داشتم اما چون تو دهمون اسب پيدا نمي شد الاغ سواري مي كرديم

آموزگار:شما بچه كجاييد مگه؟

آنا:من بچه تهرانم اما اصليتم مي گن فراهان اراك هست البته درسته كه من مدت كوتاهيه از اراك به تهران اومد م اما جدو آبادم مال اراكه نه خودم ها، ضمنا به موطنم خيلي عشق مي ورزم اما خوشحالم كه بچه تهران شدم

آموزگار:بله منم بچه تهرانم وضعمون هم بد نيست خدا بخواد كارم كه درست بشه مي خوام ازدواج بكنم راستي آنا خانم شما كيس مناسب سراغ نداريد؟ضمن اينكه وبلاگ هم فقط آناپورنا

آنا(كمي سرخ و سفيد مي شود)والله مورد كه زياد هست اما چشم اگر كسي به نظرم اومد مي گم يه كم هم دوروبرتون رو نگاه كنيد(اينم كه دوزاريش كجه) به هر حال به مصاحبه بپردازيم

آموزگار:تفاوت سني براي شما مشگلي ايجاد نمي كنه

آنا:تفاوت سني چي؟

آموزگار:هيچي در مورد اينكه چه سني رو براي كوهنوردي پيشنهاد مي كني...د؟

آنا :مي دوني سن زياد مهم نيست طرف بايد اخلاق داشته باشه ضمن اينكه مامانم هميشه آروزي خوشبختي منو تو كوه مي كرد

آموزگار:تحصيلات شما چيه؟

آنا:من دارم فوق ليسانس مي خونم تا حالا هم صدبار مشروط شدم البته به خاطر كوه بوده ها

آموزگار :با تشكر از شما به خاطر اين مصاحبه امشب مامانم اينهارو مي فرستم

آنا:واسه چي؟(با خشم)

آموزگار:(بادستپاچه گي)هيچي واسه ي ادامه مصاحبه همين!

+ نوشته شده توسط فرشيد در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 8:52 |

یک ماه و ده روز بود! نه انگار دو ماه ده روز بود که مدام به این فکر می کردم یک وبلاگ بزنم برای تو! نه اصلا برای خودم اما به خاطر تو.دو هفته  پیش بود انگار آره همین هفته پیش بود که وبلاگم را ساختم و نامش را نام تو گذاشتم یادم هست آن شب برف زیادی می آمد و هوا سوز بدی! داشت .حالا هر جا که توی اینترنت اسمت را سرچ کنی وبلاگ من می آید. یادم هست تمام لینک هایم را به اسم تو داده بودم و هر چه آرشیو بود ُخاطرات تو بود عکسی را که بالای وبلاگ گذاشتم یکی از همان عکسهایی بود که تو به من یادگار داده بودی اما نمی دانم چرا وقتی عکست را بالای وبلاگ گذاشتم تو تار بودی و هر چه کردم نتوانستم خوب ببینمت

اولین پست را که گذاشتم برای تو بود و در آن نوشتم ...به خاطر تو می نویسم و بعد کامنتها را باز گذاشتم تا ببینی و من ببینم چه نظری می دهی اما یک ساعت بعد بود دقیقا یک ساعت دیدم یک کامنت گذاشتی که فقط اسمت هست و هیچ چیز ننوشته بودی با خودم گفتم حتما فرصت نبوده و فردا ی آنروز و چند روز دیگر فقط تنها مطلبی که پست می کردم این بود که به خاطر تو می نویسم و تو فقط یک کامنت می گذاشتی که اسمت بود و هیچ چیز بر آن نمی نوشتی نمی دانم چرا من جز کامنت تو نام هیچکس دیگر را نمی دیدم

دیشب رفته بودم سر حوض وضو بگیرم سوز بدی می آمد برف هم می آمدیاد تو کردم نمی دانم چرا یکهو دلم هری ریخت این بود که برا رفتنت به کوه و سر سلامتیت هزار تا صلوات نذر کردم آخر یکی از دوستانت غروبی گفت صبحی  زدی به کوه

آخر شب بود رفتم خبر بخوانم دیدم نوشته چند نفر تو کوه دچار حادثه شدند خیلی ترسیدم زودی رفتم به وبلاگم دیدم اسمی از تو نیست غم غریبی به دلم نشست بعد از آن یک پست گذاشتم تو وبلاگم که دوستت دارم اما بعد از آن کامنتی از تو ندیدم

 

+ نوشته شده توسط فرشيد در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 9:19 |